مسعود تنها

 
حرف اول
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
 

با سلام

 

وبلاگم رو به این فرم و حالت در آوردم و امیدوارم خوشتون بیاید ، در این حالت مطالب جدید رو میذارم و بعد از چند وقت به قسمت بایگانیش میرود .

و بیشتر این مطالب از سایت و وبلاگهای دیگر است و اگر شما هم خواستید مطلبی را در وبلاگ من بگذارید میتوانید به ایمیل من (mkmsh1366@yahoo.com)

یا در قسمت نظرات بگذارید .

 

---------------------------------

 

نظرات وانتقاداتتون درباره وبلاگ (موضوعات ، طرح ظاهری و ....) خیلی نیازمندم پس من را کمک کنید . لبخندلبخندلبخند

و در آخر دو خبر خوب براتون دارم یکی مسابقه با جایزه ودیگری به نظرات ، پیشنهادات وانتقادات سازنده و خوب هم جایزه می دهم .

 

---------------------------------

 

اطلاعات فردی

مسعود کربلایی میرزا شهربابکی

تاریخ تولد : 19/9/1366
محل تولد : شهربابک
ساکن : شهربابک
وضعیت : مجرد
تحصیلات : فوق دیپلم برق

ایمیل :mkmsh1366@yahoo.com

 

---------------------------------

 

دلنوشته

 

توی این قسمت هر چی به دلم میآید میخوام بنویسم .

 

1 - به نظر من نظر هر کس با دیگری متفاوت هست و هیچ دو نفری نظرشان با هم یکی نیست .

2 - ازحکیمی پرسیدند : چه بر روی انگشترم بنویسم که هم در وقت شادی به آن بنگرم و هم در وقت ناراحتی ؟

حکیم گفت : میگذرد .

3 - از همهی کسایی که نظر میدن و انتقاد و بیشنهاد میکنند خیلی ممنون و میخوام مسابقه ی هم برای بهترین نظرات بذارم.

 

چند روز پیش یه مطلب جالب خوندم که بد نیست شما هم بخونید

میگن بالای چند میلیارد واسه امسال 2تیم خرج کردن ...
از کجا آوردن؟؟؟؟
میگن بالای چند هزار میلیارد اختلاس میکنن........
میگن توی زائرین خانه کعبه ایرانی ها رتبه اول رو دارن 
توی واریز کردن پول در حلقوم اقتصاد پادشاهان عربستان....
دل خوش از آنیم که حج میرویم
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم

 

---------------------------------

 

نظر یادتون نرود و ممنون از حضور گرمتون . به امید دیدار دوباره لبخند


 
 
مسابقه با جایزه
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
 

سلام

این قسمت از امروز (یکم مهر هزار و سیصد و نود ویک) شروع شده .

---------------------------------------------------------------------------------------------

قوانین مسابقه با جایزه :
1- دوره ی مسابقه یک ماه است که ممکن است کمتر یا بیشتر شود . (به تعداد استقبال کنندگان بستگی دارد)
2 - جایزه ی مسابقه شارژ ایرانسل یا همراه اول (بستگی به نظر فرد برنده دارد) است که بعد از زمان مسابقه در همین قسمت مشخص میشود .


----------------------------------------------------------------------------------------------

مسابقه ی اول همان (عشق) است و مدت مسابقه یک ماه است .


نظرت و مطلب در قست  ادامه ی مطلب

برای دیدن مطالب این بخش به ادامه ی مطلب (پایین همین قسمت)بروید .

نظر یادتون نرود و ممنون از حضور گرمتون . به امید دیدن دوبارهلبخند


 
 
13 عضو بدن که نیازی به آنها نداریم!!
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
13 عضو بدن که نیازی به آنها نداریم!!

13 عضو در انسان که کاربرد اولیه خود را از دست دادند، البته من فکر می کنم 
خدا هیچ چیزی را بی حکمت خلق نکرده..
( یا انسان هنوز نفهمیده این اعضا برای چیست ! )
 

1-ماهیچه سابکلاویوس: ماهیچه کوچکی است که شانه را به اولین دنده وصل
 می کند. این ماهیچه فقط در صورتی مفید بود که انسانها روی چهار دست و 
پا راه می رفتند. بعضی از افراد یکی و بعضی دیگر دو تا از این ماهیچه دارند.
 تعدادی نیز فاقد این ماهیچه هستند.

2-آپاندیس: این عضو به انسانهای اولیه در هضم گیاهان کمک می کرد.
 امروزه هر سال سیصد هزار آمریکایی آپاندیس خود را عمل می کنند (برمی دارند).

3-مجراهای شیر در مردان

4- دندانهای عقل: این دندانها به انسانهای اولیه که مقدار زیادی از گیاهان تغذیه
 می کردند در جویدن غذا کمک می کردند. امروزه فقط 5 درصد جمعیت دندانهای
 عقل سالمی دارند.

5-ماهیچه های گوش بیرونی: سه ماهیچه که به انسانهای اولیه اجازه می داد
 تا گوشهای خود را (مانند سگ و گربه) تکان دهند.

6- دنده گردن: دنده های کوچکی است که در یک درصد از انسانها مشاهده 
می شود و می تواند باعث مشکلات عصبی یا سرخرگی شود. این دنده ها
 باقیمانده عصر خزندگی در انسان هستند.

7-مژه سوم: پرندگان از این مژه برای حفاظت از چشم و پاک کردن گرد و غبار
 استفاده می کنند. انسانها قسمت کوچکی از این مژه را در داخل گوشه 
چشم خود دارند.

8-ماهیچه پالماریس: ماهیچه درازی است که از آرنج تا مچ کشیده شده.
 از این ماهیچه برای آویزان شدن و بالا رفتن استفاده می شده است.
 یازده درصد انسانها فاقد این ماهیچه هستند.

9-مو: درحالی که ابروها از ریزش عرق جلوگیری می کنند و یا اینکه 
موی صورت مردان ممکن است برای زنان جذاب باشد اکثر موهای 
بدن انسان هیچ کار خاصی انجام نمی دهند.

10-بلند کننده موی بدن: حیوانات با استفاده از این ماهیچه موهای 
خود را به منظور بیشتر گرم شدن یا ترساندن حیوانات دیگر پف 
می کنند. با کمک همین ماهیچه است که مو بر تن ما سیخ می شود!

11-ماهیچه پالانتاریس: این ماهیچه پا به میمون ها کمک می کند
تا بتوانند با پای خود چنگ بزنند. 9 درصد از انسانها فاقد این ماهیچه هستند.

12-استخوان COCCYX: کنترل کننده دم حیوانات. حیوانات از دم 
برای تعادل یا ارتباط استفاده می کنند. خارج کردن این استخوان از بدن 
هیچ مشکلی برای سلامتی ایجاد نمی کند.

13-سیزدهمین دنده: این دنده در گوریل ها و شامپانزده ها وجود دارد 
ولی فقط هشت درصد انسانها دارای این دنده اضافی هستند.

 
 
مخترع تخته نرد و فلسفه ی زیبای تخته نرد!!
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
مخترع تخته نرد و فلسفه ی زیبای تخته نرد!!

در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» 
برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که 
مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار
 ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت.

او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید،
 دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء
 آنچه را که به نزدشما فرستاده‌ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این
 ساو و باج برای ما بفرستید».

شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک
 از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز 
چهلم بزرگمهر که داناترین وزیرانوشیروان بود به پا خاست و 
گفت: «این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌اند که دو طرف با مهره های
 خود با هم می‌جنگند و هر کدام 
خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می‌شود.» 
و رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت.
شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. 
پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار
 بر تخت ریتوس پیروز شد.

روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلۀ بازی دیگری
 را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما میشویم 
و اگر نتوانستید باید باجگذار ما باشید.» دیورسام چهل روز زمان خواست،
 اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی
 کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت که باجگذار ایران باشد.

و حال فلسفه پیدایش و رموز تخته نرد:

۳۰ مهره : نشان گر ۳۰ شبانه روز یک ماه
۲۴ خانه : نشان گر ۲۴ ساعت شبانه روز
۴ قسمت زمین : ۴ فصل سال
۵ دست بازی : ۵ وقت یک شبانه روز
۲ رنگ سیاه و سپید : شب و روز
هر طرف زمین ۱۲ خانه دارد : ۱۲ ماه سال
تخته نرد : کره زمین
زمین بازی : آسمان
تاس : ستاره بخت و اقبال
گردش تاس ها : گردش ایام
مهره ها: انسان ها
گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی)
برداشتن مهره در پایان هر بازی: مرگ انسان ها

اعداد تاس :

۱. یکتایی و خداپرستی
۲. آسمان و زمین
۳. پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک
۴. اباختر (شمال) ، نیمروز (جنوب)، خاور (شرق)، باختر (غرب)
۵. خورشید، ماه ، ستاره ، آتش ، رعد (ابر و باد و مه و خورشید و فلک)
۶. شش روز آفرینش

 
 
به ایرانی بودنمون افتخار کنیم:
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
به ایرانی بودنمون افتخار کنیم:

پبامبر اعظم(ص):
روزی مردانی از سرزمین پارس به دور ترین نقطه ی علم خواهند رسید

ناپلئون بناپارت:
اگر نیمی از لشکریانم ایرانی بودند
تمام دنیا را فتح میکردم…

آدولف هیتلر:
اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند
صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

بن لادن:
اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند
در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

اسکندر :
اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند
بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است!

 
 
زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا ...
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
میگویند:
زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای
 خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر 
غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود ؟ گزروس 
عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت
 برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. 
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.
 مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که 
مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت 
بسیار بیشتر بود. کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست ...
اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم.
............
دیودوروس سیسولوس در مورد کوروش بزرگ میگوید:
کوروش در رفتارش با دشمنان دارای شجاعتی کم نظیر و در کردارش 
نسبت به زیردستانش پاک اندیش و انسان دوستانه بود از این رو ایرانیان
 او را (پدر) می خواندند.

 
 
عشق یا دوستی کدام بالاتر است؟
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
عشق یا دوستی کدام بالاتر است؟

دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است؛ دوستدار تو به سعادت
 تو می اندیشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو … . آنچه باز هم از دوستی
 و عشق بالاتر است، آزادی ست.

“مدعیان رفاقت بسیارند . تا پای آزمایش در میان نباشد هر کسی از راه رسیده
 و نرسیده مدعی عشق است.
رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را می شود از ته نگاههای یک انسان فهمید.
چشمها همه چیز را لو میدهند. حتی عشقی را که در دلت پنهان کرده ای.
دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است.
کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند، سودی از دوستی 
نخواهند برد.
دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است؛ دوستدار تو به سعادت تو
 می اندیشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو … .
دوستی بالاتر از عشق است. سعی کن تا کسی را در دوستی نیازموده ای
 عاشقش نشوی.
ملاک دوستی به رنگ و قد و وزن و ناز و عشوه و … نیست، معیار دوستی 
صداقتی است که دوستت در صندوقچه دلش ذخیره کرده است.
آنچه باز هم از دوستی و عشق بالاتر است، آزادی ست.
این آزادی است که پیش از دوستی ارزش دارد. نباید با دوست داشتن 
کسی او را از آزاد بودن و آزاد انتخاب کردن محروم کرد.
گاه انسان آنچنان عاشق می شود که به هر وسیله ای که شده است، 
می خواهد محبوبش را مال خودش کند و این بر خلاف اصل آزادی است.
آنچه در اولویت است، آزادی است. نباید به زور کسی را به دوستی خود واداشت.
شرط دوستی آن است که آزادی دوستت را مقدم بر داشتن او بدانی.
هر گاه آزادی محبوبت را مقدم بر داشتن او دانستی بدان که او مال توست 
حتی اگر با کس دیگری باشد.
و حرف آخر؛ دوستی تملک تو بر کسی یا چیزی نیست، دوستی مثل بوییدن 
یک سیب است، بدون آنکه به آن گازی بزنی و عشق گاز زدن سیب است،
 یعنی که بخواهی آن را مال 
خود کنی.

و در یک کلام

عاشقی یعنی نرسیدن به معشوق

واقعا عشق یعنی چی همه فکر می کنند عاشقند و هر کاری می کنند
 تا به عشق شون برسند حتی بعضی ها جونشون رو فدای عشق می کنند
 و کافیه که به عشقشون نرسند اون 
وقت دیگه دنیا براشون تموم می شه اما عشق واقعی 
یعنی همیشه دوست داشتن حتی اگر بهش نرسی ....................

 
 
تست ازدواج ویژه دختر و پسران مجرد
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
تست ازدواج ویژه دختر و پسران مجرد

۱- آیا زمانی که مادر و پدری را به همراه فرزند کوچکشان می بینید،
غبطه می خورید؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۲- آیا زمانی که یک زوج جوان را در حال خنده می بینید، افسوس می خورید؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۳-آیا همچون گذشته از اوقات تنهایی تان لذت می برید؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۴- زمانی که در جمع دوستان متاهل هستید،
به خود می گویید که ای کاش من هم متاهل بودم؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۵-آیا شده که تا به حال حضور شخصی از جنس مخالف، شما را دگرگون کند؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۶- آیا تا کنون به این موضوع فکر کرده اید که تنهایی دیگر بس است؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۷-آیا تا کنون برایتان پیش آمده که شادی تان را بخواهید به کسی از جنس مخالف،
انتقال دهید؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۸- آیا شما موسیقی های آرام گوش می دهید؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۹- آیا شده زمانی که پشت ویترین یک فروشگاه هستید، احساستان به شما بگوید
برای کسی هدیه ای بخرید؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۱۰- آیا رنگ زندگی برای شما تغییر کرده است؟ امیدواریم که حضور شخصی
زندگی تان را دگرگون کند.

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۱۱- آیا شده در چند ماه اخیر، لبخند فردی، امید را در دلتان زنده کند و
نگاه شما به زندگی تغییر کند؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۱۲- زمانی که پدر مادرتان می گویند، دیگر زمان ازدواج فرا رسیده است،
اخم نمی کنید؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۱۳- آیا به تازگی در خیالتان مراسم خواستگاری را مرور می کنید؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

۱۴- آیا اخیرا برایتان پیش آمده عاشق کسی شده باشید، اما حجب و حیا اجازه ندهد،
آن را با او در میان بگذارید؟

الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات نتیجه:

اگر از ۱۴ پرسش بالا به ده گزینه پاسخ بلی داده اید، به این معنی است که
نیاز به ازدواج در وجودتان احساس شده است.

اگر به ده گزینه پاسخ خیر داده اید، به این معنی است که نیاز به ازدواج
هنوز در وجودتان احساس نشده است .

اگر به هفت گزینه پاسخ گاهی اوقات داده اید به این معنی است که
هنوز سر در گم هستید و نمی دانید که باید ازدواج کنید یا نه، همچنان مجرد بمانید.

 
 
انواع خواستگاری در طول تاریخ !!!
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
انواع خواستگاری در طول تاریخ !!!

- مثل زمان ناصر الدین شاه ننه جون و بی‌بی صغرای معروف و آبجی‌جون و 
خاله اقدس و عمه کلثوم رو مثل گروه بازرسین سازمان ملل راهی خونه‌های
 مردم کنیم تا دختر بیچاره اونارو با ذره بین کنکاش کنن و هزار و یک عیب 
روش بذارن و چای و میوه‌ای خورده عزم را برای یافتن دختر شاه پریان جزم
 نمایند. و همینطور هی برن و هی بیان تا یکی رو اونا بپسندن و شما
رو ببرن ببینیدش و تموم.

2- مثل زمان محمدرضاشاه خودتون راه بیفتین توی خیابونای خلوت و تا از یکی
 خوشتون اومد بریدجلو و خیلی مودبانه باهش آشنا بشید و بعد دستش رو بگیرید
 ببرید توی یک کاباره و بعد از شنیدن ترانه‌ای از مرضیه ازش درخواست ازدواج کنید
و اونم یه لبخند شرم گینانه بزنه و بله رو بگه و بعدااگه دلتون خواست به ماما و 
پاپا بگین.

3- مثل همین زمان رفتار کنین و برین دانشجو بشین و توی دانشگاه با یکی
سر حرف رو باز کنید و بعد کم‌کم ازش خوشتون بیاد و بعد براش نامه بنویسید
 و یواشکی بهش بدید و دلتون تاپ تاپ کنه و بعد هم بی‌سروصدا عقد بشین
 و سر کلاس همش به هم نگاه کنید.

4- مثل زمان آینده رفتار کنید و به دوست دخترتون بگین یک نفر براتون پیدا کنه
 و بعد همراه همون دوست دخترتون یه شاخه گل بخرید و برید خونه طرف و
 اگه ازش خوشتون اومد چه بهتر و گرنه واسه اینکه دلش نشکنه حداقل 
باهاش دوست بشید.

5- روش خشن‌تری هم هست که باید یک شیشه اسید بخرید و برید
 سر راه طرف و تهدیدش کنید که یا زنتون بشه یا شیشه اسیدو روی 
خودتون می‌ریزید. ویا اصلا میشه هیچکدوم ازین دردسرا رو متحمل نشد 
و مثل آدم، مسیر عادی زندگی رو طی کرد. 

 
 
از کجا بفهمیم عاشق شدیم؟
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
از کجا بفهمیم عاشق شدیم؟
وقتی به او فکر می‏کنم، قلبم می‏زند. دست و پایم را گم می‏کنم، تمام حواسم پیش اوست…
 آیا این عشق است، یعنی عاشق شده‏ ام؟ همیشه به او فکر می‏کنم، می‎خواهم همه جا حضور داشته باشد، اگر نباشد دلتنگ می‏شوم، وقتی می‏خندد خوشحالم و وقتی گریه می‏کند، ناراحت می‏شوم، همانی را می‏خواهم که او می‏خواهد. به طور حتم این عشق است.
آیا واقعا عاشقی؟
برخی نشانه‏ها می‏تواند به شما اثبات کند که عاشق طرف مقابل هستید و او هم به همان اندازه شما را دوست دارد.
۱ - به سمت هم کشیده می‏شوید
یکی از نشانه‏های عشاق این است که از کنار هم بودن احساس غرور می‏کنند و همدیگر را در مقابل دیگران به‏گونه‏ای توصیف می‏کنند که انگار برترین هستند. در مقابل افرادی که همدیگر را دوست دارند اما عاشق واقعی نیستند، عیوب همدیگر را بیشتر از خوبی‏های هم می‏بینند و هر یک در رابطه احساس حقارت می‏کنند.
۲ - با هم خوش می‏گذرانید
وقتی عاشقید حضور طرف مقابل لذت‏بخش است و در عین داشتن اضطراب، فرد عاشق احساس لذت می‏کند و این در واقع همان تقابل عقل و احساس است. وقتی با فردی قراری عاشقانه دارید، اما احساس افسردگی خستگی و سردرگمی می‏کنید یعنی یا شما عاشق نیستید یا طرف مقابلتان.
۳ – همیشه برای هم حاضرید
وقتی با او تماس می‏گیرید حتی اگر در جلسه کاری باشد پاسخ شما را کوتاه هم که شده می‏دهد. همیشه خوش خلق است و به دنبال فرصتی برای دیدنتان می‏گردد. تمامی این کارها یک معنا دارد طرف مقابل عاشق شماست. شما اولویت اول او هستید، او می‏خواهد این حس را نشانتان دهد. اگر طرف مقابلتان به شما زنگ نمی‏زند خود را با کار سرگرم کرده و وقتی با شماست مرتبا با تلفن حرف می‏زند یعنی عاشقتان نیست.
۴ – نگران هم هستید
وقتی با هم هستید از شما می‏پرسد که روز خوبی را گذرانده‏ای یا نه و اینکه شما مشکلی نداری؟ به عبارت دیگر فرد عاشق نیازهای نارسیسیک خود را فراموش می‏کند و به دیگری گرایش می‏یابد. این گرایش نه از روی احترام، بلکه به خاطر عشق است. اگر طرف مقابلتان توجه زیادی به شما نشان نمی‏دهد و مشکلات درگیری‏هایتان برای او مهم نیست، چشم و گوشتتان را بهتر باز کنید.
۵ - آسیب‏پذیرید
فرد عاشق دوست دارد برای طرف مقابل از خود بگوید؛ از هر آنچه که دوست دارد از کودکی‏اش و موقعیت‏هایی که از دست داده. او سعی می‏کند اعتماد طرف مقابل را به دست بیاورد البته با توصیف آنچه که هست نه آنچه که باید باشد. معمولا خود را آسیب‏پذیر نشان می‏دهد تا در پناه دیگری امنیت و محبت را بیابد. اگر طرف مقابل شما اظهار می‏کند که مردها و زن‏ها را خوب می‏شناسد، مراقب باشید. او تنها می‏خواهد مدتی را با شما خوش بگذراند.
۶ – در رویای هم هستید
داشتن یک خانه، فرزندان زیاد و زندگی رویایی. عاشق‏ها رویاهای هم را همانند یک پازل کنار هم می‏چینند و زندگی آینده را کنار هم می‏سازند. اگر فردی که در کنار شماست، زندگی را یکنواخت می‏بیند و اشتیاقی به رویاپردازی ندارد و اهمیتی به برنامه‏ریزی‏های شما برای آینده نمی‏دهد، خود را گول نزنید او عاشق شما نیست. وقتی عاشق کسی هستید، بزرگ‏ترین نگرانی این است که چگونه فرد مقابل را از احساسات خود نسبت به او باخبر کنید. اکثر افراد فکر می‏کنند باید این کار را به صورت ناخودآگاه و در کمتر از ۳ ثانیه انجام داد اما این بدترین روش است. اگر جزو افرادی هستید که تصور می‏کنید برای ابراز احساساتتان باید جلو بروید و به فرد مقابل بگویید «سلام من شما را دوست دارم و می‏خواهم با هم باشیم»، تکنیکی است که تنها باعث دورشدن طرف مقابل از شما خواهد شد. پس به این ۶ روش عمل کنید. به طور حتم این روش‏ها موثرتر خواهد بود.
۷ – دلتان را به دریا بزنید
می‏گوید ۴ ماه است که عاشق او شده اما جرات نمی‏کند به او بگوید. اما چرا؟ چون نمی‏داند عکس‏العمل او چه خواهد بود؟!
اگر عاشق هستید به جای انتظار کشیدن راهی برای بیان خواسته‏تان پیدا کنید با انتظار چیزی درست نمی‏شود. پا پیش بگذارید و به نحوی باب صحبت را باز کنید.
۸ – نگویید عاشق شما هستم
هرگز در برخورد اول به فرد مقابل نگویید که عاشقانه او را دوست دارید. می‏توانید پیشنهاد رفتن به سینما یا رستوران را به او بدهید تا با هم بیشتر آشنا شوید. به احساسات طرف مقابل احترام بگذارید و قدم به قدم پیش روید.
۹ – منتظر موقعیت باشید
مطمئنا نمی‏شود در یک جمع دوستانه به خانمی گفت که عاشقش هستید. برای اظهار عشق همه چیز باید برنامه‏ریزی شده باشد. بهترین زمان از روز برای بیان احساسات، عصر است. البته برای بیان احساساتتان موقعیت فرد را در نظر بگیرید، اگر فرد مقابل شما درگیر کار و رسیدگی به دستورات رییس خود است یا به تازگی بحثی با دوستان یا والدینش داشته، مطمئنا توجهی به اظهار عشق شما نخواهد کرد. بهتر است بعد از اینکه موقعیت مناسبی یافتید رودررو ( نه تلفنی یا با فرستادن اس‏ام‏اس و ایمیل ) اظهارات خود را ابراز کنید و خجالت را کنار بگذارید.
۱۰ – اصرار نکنید، از نو شروع کنید
به عکس‏العمل‏های طرف مقابل احترام بگذارید. اگر او درخواست شما را رد کرد، بیش از حد اصرار نکنید. شانس دیگری به خود بدهید و بعد از مدتی صبر (مثلا پس از گذشت چند روز) دوباره درخواستتان را مطرح کنید. اگر در نهایت موفق نشدید به احساسات طرف مقابل بها دهید.
۱۱ – اعتماد به نفس داشته باشید
آنچه زنان را عاشق مردان می‏کند، ثبات‏قدم و اعتمادبه‏نفس آنهاست. پس با ترس و لرز برای اظهار عشق قدم برندارید. اگر واقعا نمی‏دانید چگونه باید عشقتان را ابراز کنید چند کتاب و مجله بخوانید یا در سمینارهای مربوطه شرکت کنید. وقتی اعتمادبه‏نفستان به اندازه کافی بالا رفت، عشقتان را ابراز کنید.
۱۲ – بیش از حد رمانتیک نباشید
در برخی فیلم‏ها می‏بینیم که عشاق نیمه‏شب در جنگل زیر نور ماه یا در هلی‏کوپتر هنگام سقوط، عشقشان را ابراز می‏کنند، اما بهتر است شما منطقی‏تر باشید. براساس زندگی خودتان موقعیت مناسب را بیابید و درخواستتان را مطرح کنید.

 
 
6 داستان کوتاه و خواندنی
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
6 داستان کوتاه و خواندنی

1
شیوانا جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: «اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند.
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد....
برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
شیوانا تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
شیوانا این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.

2
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."
شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! "
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.
استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته "
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "
عارف پاسخ داد : " نه "
و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی "
شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود.
با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "
عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن "
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند ".

 
3
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟...
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
 
5
چهار تا مهندس برق، مکانیک، شیمی و کامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن که یهو ماشین خراب میشه. خاموش میکنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه.
میگن آخه یعنی چی شده؟
مهندس برقه میگه: احتمالاً مشکل از مدارها و اتصالاتو سیم کشی هاشه.
یکی از اینا یه ایرادی پیدا کرده.
مهندس مکانیکه میگه: نه بابا، مشکل از میل لنگ یا پیستوناشه که بخاطر کار زیاد انحراف پیدا کرده.
مهندس شیمیه میگه: نه، ایراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان کنندگیشو از دست داده.
در اینجا میبینن مهندس کامپیوتره ساکته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن: تو چی میگی؟
مشکل از کجاست؟ چیکارش کنیم درست شه؟
مهندس کامپیوتره یه فکری می کنه و میگه: نمیدونم، ولی بنظرم پیاده شیم، سوار شیم شاید درست شده باشه!!!
 
6
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
-برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

 
 
داستان زیبای عشق واقعی
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان زیبای عشق واقعی
داستان عشق حقیقی، داستان انسان‌هایی است که چیزهایی رو که می‌بینن باور میکنن. در صورتی که گاهی فقط باید احساس کرد و با تمام وجود عشق رو لمس کرد…
داستان عشق حقیقی، داستان انسان‌هایی است که چیزهایی رو که می‌بینن باور میکنن. در صورتی که گاهی فقط باید احساس کرد و با تمام وجود عشق رو لمس کرد.
هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد. یه زندگی پر از مهر و محبت.
تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن. سلیقه های مشترکی داشتن. هر دو زیبا، باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیلی زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا آخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون آغاز کردن.
همه چیشون رویایی بود و با هم قرار گذاشته بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد اوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از یاد نبرن.
واسه همین قبل از خواب همه چی رو توش مینوشتن. با اینکه ۵ سال از زندگیشون میگذشت هنوزم واسه دیدار هم بی تابی میکردند. وقتی همدیگه رو تو آغوش میگرفتند دلاشون تند تند میزد و صورتشون قرمز قرمز میشد و تمام تنشون رو یه گرمای وصف نشودنی آسمونی فرا میگرفت.
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سام اونروز دیر تر به خونه اومد. گرفته بود، دل و دماغی نداشت. مولی اینو به حساب گرفتاری کارش گذاشت. اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد. وقتایی که دیر میکرد مولی دهها بار تلفن میزد اما سام در دسترس نبود و وقتی به خونه برمیگشت جوابی برای سوالات مولی که کجا بود و چرا دیر کرده نداشت.
برای مولی عجیب بود. باورش نمیشد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشه. بدتر از همه اینکه از دفترچه خاطراتشون هم دیگه خبری نبود. تا اینکه تصمیم گرفت سام رو تحت نظر بگیره. اولین جرقه های ظنش با پیدا شدن چند موی بلوند رو کت سام شکل گرفت. بعد هم که لباسهاشو بیشتر کنترل کرد بوی غریبه عطر زنانه شک اونو بیشتر کرد.
نه نه این غیر ممکن بود. اما با دیدن چندین پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چی مشخص شد. سام عزیزش به اون و عشقشون خیانت کرده بود. حالا علت تمام سردیها، بی اعتنایی ها و دوری های سام رو فهمیده بود.
‌دنیا رو سرش خراب شد. توی یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای اونو کینه نفرت پر کرد. مرد آرزوهاش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.
اون شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد. کار از کار گذشته بود.
صبح مولی چمدونش رو بست و با دلی مملو از نفرت سام رو ترک کرد و با اولین پرواز به شهر خودش برگشت…
روزهای اول منتظر یک معجزه بود. شاید اینا همش خواب بود. اما نبود. همه چی تموم شده بود. اونوقت با خودش کنار اومد و سعی کرد سام رو با تمام خاطراتش فراموش کنه. هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن رو از خدا آرزو میکرد. ولی خیلی زود به زندگی عادیش برگشت.
۳ سال گذشت و یه روز بطور اتفاقی تو فرودگاه یکی از هم دانشگاهیاش رو دید. خواست از کنارش بی اعتنا بگذره اما نشد. دوستش خیلی این پا اون پا کرد انگار میخواست مطلب مهمی رو بگه ولی نمیتونست. بلاخره گفت: سام درست ۶ ماه بعد از اینکه از هم جدا شدید مرد.
باورش نشد. مونده بود چه عکس العملی از خودش نشون بده. تمام خاطرات خوشش یه لحظه جلوی چشش اومد. اما سریع خودش رو جمع جور کرد و زیر لب گفت: عاقبت خائن همینه.
و از دوستش که اونو با تعجب نگاه میکرد با سرعت جدا شد. اون شب کلی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت تا تونست خودش رو قانع کنه برگشتن به اونجا فقط به این خاطره که لوازم شخصیش رو پس بگیره و قصدش دیدن رقیب عشقیش و کسی که سام رو از اون جدا کرده بود نیست.
سئوالی که توی این ۳ سال همیشه آزارش داده بود. آخر شب به خونه قدیمیشون رسید. باغچه قشنگشون خالی از هر گل و گیاهی بود. چراغها بجز چراغ در ورودی خاموش بودند. در زد هزار بار این صحنه رو تمرین کرده بود و خودش رو آماده کرده بود تا با اون رقیب چطوری برخورد بکنه. قلبش تند تند میزد.
دنیایی ازخاطرات بهش هجوم آوردن. کاشکی نیومده بود. ولی به خودش جراتی داد. بازم زنگ زد. اما کسی در رو باز نکرد. پسر کوچولویی از اون ور خیابون داد زد :هی خانوم اونجا دیگه کسی زندگی نمیکه. نفس عمیقی کشید. فکر خنده داری به نظرش رسید.
کلیدش همراش بود. کلیداش رو درآورد و تو جا کلیدی چرخوند. در کمال ناباوری در باز شد. همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خونه رو روشن کرده بود. دلشوره داشت. نمی دونست چی رو اونجا خواهد دید. کلید برق رو زد. باورش نمیشد. همه چی دست نخورده سر جاش بود. عکس های ازدواجشون، مسافرت ماه عسلشون، خلاصه همه عکسا به دیوارها بودند. و خونه تمیز بود.
با سرعت بطرف اتاق خوابشون رفت تا ببینه وسایلش هنوز هست یا نه. دلش میخواست سریع اونجا رو ترک کنه. چشمش به اتاق خوابش که افتاد دیگه داشت دیوانه میشد. درست مثل روز اول. کمد لباسهاش رو باز کرد. تمام لباسهاش و وسایل شخصیش مرتب سر جاشون بود. ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام.
کشو رو کشید و شروع کرد به نگاه کردن از هر کدوم از اونا خاطره ای داشت. حالش خوب نبود یه احساسی داشت خفش میکرد ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که ته کشو قایمش کرده بودند افتاد. با تعجب برداشتش کمد رو بهم ریخت نمیدونست دنبال چی باید بگرده فقط شروع کرد به گشتن. چند عطر زنانه و یک گوشی موبایل ناشناس. روشنش کرد. شماره اش رو خوب میشناخت شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانه می فرستاد. گیج شده بود. رشته های موی بلوند رود لباس سام، بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام میرسید، و پیامهای ارسال شده همه اونجا بودند.
نمی فهمید این چه بازی بود. خدایا کمکم کن. بلاخره پیداش کرد، دفترچه خاطراتشون. برش داشت بازش کرد. خط سام رو خوب میشناخت. با اون خط قشنگش نوشته بود: از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت. تنهای تنها. بلاخره جواب آزمایشاتم اومد و دکتر گفت داروها جواب ندادن. بیماریت خیلی پیشرفت کرده سام، متاسفم.
آه خدایا واسه خودم غمی ندارم اما مولی نازنینم. چه طوری آمادش کنم، چطوری. اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری و مرگم سختره. مولی بقیه خطها رو نمیدید خدایا بازم یه کابوس دیگه. آخرین صفحه رو باز کرد. اوه خدایای من این صفحه رو برای من نوشته: مولی مهربانم سلام. امیدوارم هیچوقت این دفتر رو پیدا نکرده باشی و اونو نخونده باشی. اما اگر الان داری اونو میخونی یعنی دست من رو شده. منو ببخش. میدونستم قلب مهربونت تحمل مرگ منو نخواهد داشت. پس کاری کردم تا خودت با تنفر منو ترک کنی. این طوری بهتر بود چون اگر خبر مرگم رو میشنیدی زیاد غصه نمیخوردی. اینو بدون تو تنها عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود.سعی کن خوب زندگی کنی غصه منو هم نخور اینجا منتظرت خواهم موند.
‌عاشقانه و قول میدم هیچوقت دیگه ترکت نکنم. بخاطر حقه ای که بهت زدم هم منو ببخش. اونی که عاشقانه دوستت داره سام. راستی به یکی از دوستام سپردم مواظب باشه چراغ ورودی در خونمون همیشه روشن بمونه که اگه یه روزی برگشتی همه جا تاریک نباشه. سام تو.
مولی برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد. سام منو ببخش. بخاطر اینکه توی سختترین لحظات تنها گذاشتمت منو ببخش.
چشمای سام هنوز توی عکس میدرخشید و به اون میخندید.

 
 
وقتی یک مرد آرزو می کند که ...
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
وقتی یک مرد آرزو می کند که ...
A man wasSICKandTIREDof going to work every day while his wife stayed home
مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد
And further jealous of her, as she received lot of Women's Day wishes and compliments
و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود
He wanted her to see what he went through so he prayed
دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد
:پس آرزو کرد
www.FunAndFunOnly.org
"Dear Lord: I go to work every day and put in 8 hours while my wifemerelystays at home. I want her to knowwhat Igo through. So, please allow her body to switch with minefor a day.Amen!"
خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در خانه میماند. میخواهم او بداند که من چه سختی را تحمل میکنم. پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین
Poof!!!
God, in his infinite wisdom, granted the man's wish.
خداوند با حکمت بیکرانش آروزی مرد را برآورده کرد
www.FunAndFunOnly.org
The next morning, sure enough, the man awoke as a woman
فردا صبح مرد به عنوان یک زن، از خواب بیدار شد
He arose,
از جایش برخاست
www.FunAndFunOnly.org
cooked breakfast for his mate, Awakened the kids
برای همسرش صبحانه حاضر کرد، بچه ها را بیدار کرد
www.FunAndFunOnly.org
Set out their school clothes, Fed them breakfast
لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد، به آنها صبحانه داد
www.FunAndFunOnly.org
Packed their lunches, Drove them to school, Came home and picked up the dry cleaning,
ناهارشان را بسته بندی کرد، آنها را به مدرسه برد
به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت
www.FunAndFunOnly.org
Took it to the cleaners And stopped at the bank to make a deposit
آنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند
www.FunAndFunOnly.org
Went grocery shopping, Then drove home to put away the groceries
به خواروبار فروشی رفت
سپس خریدهایش را به خانه برد
www.FunAndFunOnly.org
Paid the bills and balanced the check book...
قبضها و صورتحسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسی کرد
He cleaned the cat's litter box and bathed the dog
جای خاک گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد
Then, it was already 1.00pm
ساعت دقیقا 1 شد
www.FunAndFunOnly.org
And he hurried to make the beds
و با عجله تختها را مرتب کرد
www.FunAndFunOnly.org
...do the laundry
لباس ها را شست
www.FunAndFunOnly.org
vacuum, Dust, And sweep and mop the kitchen floor
جاروبرقی کشید، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید
www.FunAndFunOnly.org
Ran to the school to pick up the kids and got into an argument with them on the way home
به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند
Set out milk and cookies and
شیر و کیک برایشان ریخت
www.FunAndFunOnly.org
...got the kids organized to do their homework
و بچه ها را سازماندهی کرد تا تکالیفشان را انجام دهند
Then
www.FunAndFunOnly.org
set up the ironing board and watched TV while he did the ironing
سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد
At 4:30pm
ساعت 4:30 بعدازظهر
www.FunAndFunOnly.org
he began peeling potatoes and washing vegetables for salad...
سیب زمینیها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست
www.FunAndFunOnly.org
...rolled meatballs and snapped fresh beans for supper
گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد
After supper
بعد از شام
www.FunAndFunOnly.org
He cleaned the kitchen, Ran the dishwasher
آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد .
www.FunAndFunOnly.org
...Folded laundry, Bathed the kids, And put them to bed
لباسها را تا کرد، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند
At 9.00pm,
ساعت 9 شب
www.FunAndFunOnly.org
He was exhausted and, though his daily chores weren't finished, he went to bed where he was expected to make love
او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند
The next morning
صبح روز بعد
he awoke and immediately knelt by the bed and said
:او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت
"Lord, I don't know what I was thinking. I was so wrong to envy my wife's being able to stay home all day. Please, Oh! Oh! Please, let us trade back. Amen!"
خدایا! من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم. من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم. خواهش میکنم، آه، آه، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم. آمین
The Lord, in his infinite wisdom, replied
:خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد
"My son, I feel you have learned your lesson and I will be happy to change things back to the way they were. You'll just have to wait NINE MONTHS, though. You gotpregnantlast night."
پسرم میدانم که اکنون درس خود را آموختی و من خوشحال خواهم شد که همه چیز را به روال گذشته اش بازگردانم. اما تو باید 9 ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی
GO AHEAD, SEND THIS TO A WOMAN 
WHO NEEDS A GOOD BELLY LAUGH 
AND TO A MAN WHO CAN HANDLE IT !!!

 
 
معماهای سرکاری و خنده دار با جواب
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
معماهای سرکاری و خنده دار با جواب
امروز برای شما عزیزان مجموعه ای از بهترین سوال و جواب های طنز و خنده دار را آماده کرده ایم. با حفظ و بیان این سوال و جواب ها ، می تونین دوستان خود رو سرکار بذارین و لحظات خوش و شادی را سپری کنین.
به سراغ این معما های جالب می رویم:
1) یه بنا خونه می سازه یه دونه آجر اضافه می آره،چیکارش می کنه؟
2) چطوری امکان داره که ۴ نفر زیر چتر برن ولی هیچ کدوم خیس نشن ؟
3) یکی بوده خونشون طبقه ی هشتم یه آپارتمون بوده صبح ها که میرفته سر کار با آسانسور می رفته پایین ولی شب ها که برمیگشته از پله ها می رفته. آخه چرا؟
4) اگه یه فیل لباس خواب صورتی بپوشه بهش چی میگن؟
5) اگه یه فیل لباس خواب آبی بپوشه بهش چی میگن؟
6) یه فیل بره تو استخر چه جوری بیرون میاد؟
7) چهار تا فیل سوار پیکانن. توی راه ۴ تا از دوستاشون رومیبینن. باید چه جوری سوارشون کنن؟
8)
الف) یه فیل چه جوری میره بالای درخت؟
ب) اگه یه فیل بره بالای درخت چی میشه؟
ج) اگه دو تا فیل برن بالای درخت چی میشه؟
د) اگه سه تا فیل برن بالای درخت چی میشه؟
9) یه نفر زیر یه درخت نشسته بوده که یه برگ میوفته رو سرش ولی درجا میمیره. چرا؟
10) با چند حرکت میشه یه زرافه رو داخل یخچال جا داد؟!
11) یه فیلو تو چند مرحله میزارن تو یخچال؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جواب معماها :
1) اون ۱ دونه آجر رو بده به اون بابایی که قدش کوتاه بوده بزاره زیر پاش بارون نیاد
2) بارون نیاد
3) چون قدش کوتاه بوده صبح ها که می خواسته بره پایین دستش به دکمه طبقه همکف می رسیده،ولی شب که می خواسته برگرده دستش به دکمه طبقه هشتم نمی رسیده
4) بهش میگن شب به خیر
5) بهش میگن لباس خواب صورتی بیشتر بهت میومد!
6) خیس می آد بیرون
7) پیکان رو میفروشن ۲ تا ماشین مدل پایینتر میخرن و همه باهم میرن!
8)
الف) اولیش میشه با آسانسور
ب) یکی از فیلهای روی کره زمین کم میشه
ج) یک فیل به فیلهای روی درخت اضافه میشه
د) درخت میشکنه
9) فیله رو برگه بوده
10) با ۶ حرکت (در یخچال رو باز میکنیم. زرافه رو میزاریم داخل. در رو میبندیم میبینیم گردنش بیرونه. در رو باز میکنیم. گردنش رو هم جا میدیم. در رو میبندیم)
11) با ۴ حرکت (در یخچالو باز می کنیم زرافه رو در می آریم فیلو می زاریم توش در یخچالو می بندیم)

 
 
مرغابی یا عقاب ؟
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
مرغابی یا عقاب ؟
وقتی به نیویورک سفر کنید، هنگامی که پس از خروج از فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
اگر یک تاکسی برای رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است
اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد بخت یارتان است
و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق مواجه هستید.
هاروی مک کی می گوید:
روزی پس از خروج از فرودگاه، به انتظار تاکسی ایستاده بودم که راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت:
«لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.»
بر روی کارت نوشته شده بود:
در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.
راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آن که راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:
«پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و یک فلاسک قهوه رژیمی هست.»
گفتم:
«نه، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده پرسید:
«در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟»
و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت:
«اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.»
آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت:
«این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم وگر نه می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم
از او پرسیدم:
«چند سال است که به این شیوه کار می کنی؟» پاسخ داد:
« 2 سال.»
پرسیدم:
«چند سال است که به این کار مشغولی؟»
جواب داد:
«7 سال.»
پرسیدم 5 سال اول را چگونه کار می کردی؟» گفت:
«از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسیهای زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد. مضمون حرفش این بود که:
مانند مرغابی ها که مدام وک وک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقاب ها اوج گیرید.
پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.
سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم
پرسیدم:
«چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟»
گفت:
«سال اول، درآمدم دو برابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.»
نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با 30 راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط 2 نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند.
بقیه چون مرغابی ها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند
 می خواهید گناه نابسامانی های خود را به گردن این و آن بیندازید یا برخیزید و اختیار زندگی خود را به دست بگیرید؟ 

 
 
اگه میتونی این جملات سخت را تکرار کن
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
اگه میتونی این جملات سخت را تکرار کن 

3 بار بگو :
ﯾﻪ ﯾﻮﯾﻮﯼِ ﯾﻪ ﯾﻮﺭﻭﯾﯽ
5 بار بگو :
لای رولت رنده ی لیمو رفته
اگه میتونی 5 بار بگو :
چیپس ، چسب ، سوسک
این جمله رو اگه 2 بار هم بتونی بگی هنر کردی ! :
چه ژست زشتی
3 بار تکرار کن :
دل به دلت دله این دله دل مرده بده بده دل که بد آورده
5 بار سریع بگو :
سه دزد رفتن به بز دزدی ُ یه دزد یه بز دزدید ُ یه دزد دو بز دزدید
3 بار بگو :
سه سیر سرشیر سه شیشه شیر!
3 مرتبه تکرار کن :
لیره رو لوله لوله رو لیره
این جمله رو 5 بار تکرار کن :
ششلیک شنسل شنسل ششلیک
3 بار پشت سر هم بگو :
سپر عقب ماشین جلویی زد به سپر جلو ماشین عقبی
این جمله رو 5 بار تکرار کن :
کانال کولر تالار تونل
با رعایت ادب ! 5 بار بگو :
گاز دوغ دار ، دوغ گازدار
جمله سخت زیر رو 5 بار تکرار کن
قوری گل قرمزی
5 بار سریع بگو :
افسر ارشد ارتش اتریش
5 بار بگو :
اگزیستانسیالیسم !
7 بار بگو :
شست ، سشوار کرد
5 بار تکرار کن :
شیخ شمس علی در شمس آباد
3 مرتبه سریع بگو :
تاجر تو چه تجارت می کنی ، تو را چه که چه تجارت می کنم؟
7 بار سریع بگو :
لورل روی ریل راه میرفت
سه بار تکرار جمله سخت :
دختر خر ما تو دخل و خرج خیط کاشته بود
سریع و پشت سر هم چند بار بگو :
کارل و لرل کارها رو رله کردن
5 بار سریع بگو :
دزدی دزدید ز بز دزدی بزی عجب دزدی که دزدید ز بز دزدی بزی
5 بار تکرار کن :
سه دزد رفتن به بز دزدی یه دزد یه بز دزدید یه دزد دو بز دزدید
3 بار سریع بگو :
ششلیک شنسل ، شنسل ششلیک
7 بار بگو سریع :
دستِ راستِ ماستِ سُسه
سریع 3 بار بگو :
کوکتل کتلت ، کتلت کوکتل
هفت بار سریع بگو :
رالی لاری
به لنکنت زبون نیوفتی ! 5 بار بگو :
سمسار تو سمساریش پوست سوسمار داشت
حالا جمله زیر رو تکرار کن چند بار :
منوچهر با یه بقچه پر تربچه، توی باغچه، خورد پیازچه!
پشت سر هم 5 بار بگو :
ریله رو روله روله رو ریله
جمله زیر رو 3 بار تکرار کن :
انگور انبه ازگیل اورانگوتان
سین و شینت نزنه ایشالا 5 بار بگو :
سه سیخ سوشی ، سیخی شیش هزار
سریع 5 بار بگو :
زیرۀ ریزه میزه از زیر میز می ریزه
زود ، تند ، سریع 3 بار بگو :
غولارو با قند گول می زنیم
7 بار زود بگو :
ریش شیری سیبیل شیری ، سیبیل شیری ریش شیری
3 بار سریع بگو :
این باد چه بد باد بدی بود که من باد به بد بادی این باد دگر باد ندیدم
5 بار تکرار کن :
به نام وجودی که وجودم از وجود پر وجودش بوجود آمده است.
این جمله ترکی هست ، 5 بار بگو :
سانجلاندرانلاردانده
یعنی : این از اونها (میوه یا هر چیز دیگه ای) هست که اگه بخوریش دل درد میگیری.
و در آخر جمله انگلیسی زیر رو یه بار هم بتونی بگی قبوله !
Three witches watch three Swatch watches.Which witch watch which Swatch watch
یعنی : سه جادوگر به سه ساعت سواچ نگاه میکنند؛کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند

 
 
فال ازدواج پسران مجرد !!! (طنز)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
فال ازدواج پسران مجرد !!! (طنز)
فروردین : ۴۶ بار به خواستگاری میری و جواب رد می شنوی اما در ۴۷ امین بار در حالیکه در اوج ناامیدی هستی جواب بله رو میگیری و در کنار همسرت سالها به خوبی و خوشی زندگی می کنی.
اردیبهشت : تا یکسال دیگه با دختر مورد علاقه ات ازدواج می کنی اما هنوز به شش ماه نکشیده بینتون اختلاف می افته و کار به طلاق می رسه . دختره مهریه اش که ۳۰۰۰ سکه طلا هستش رو اجرا می زاره و تو به زندان می افتی تو زندان معتاد میشی و هرویین مصرف می کنی و بعد از چندسال تحمل سختی و رنج در گوشه زندان میمیری.
خرداد : تا دو سال دیگه ازدواج می کنی و با یک دختر بسیار زیبا که خیلی هم دوستش داری اما شب عروسی موقعی که می خوای بری رو تخت پات به لبه تخت گیر می کنه و می افتی سرت می خوره به پایه تخت و درجا میمیری.
تیر : ازدواج موفقی خواهی داشت و در تمام دوران زناشویی بمعنای کامل کلمه زن ذلیلی . تمامی کارهای خانه از قبیل پختن غذا و شستن ظرفها و جاروب زدن خانه و شستن لباس بچه ها با تو هستش . خانومت همیشه با شیلنگ تو رو کتک می زنه . اگه غذایی که می پزی بد مزه باشه زنت قابلمه رو به فرقت می کوبه .
مرداد : احتمالاً بختتو بستن به خواستگاری هر دختری که میری به هفته نکشیده یه خواستگار عالی واسش میاد و عروس میشه . کم کم معروف میشی به بخت گشای دخترای ترشیده .
شهریور : یه شب که داری با موتورت میری خیابون گردی تو یک خیابون تاریک میبینی یک ماشین با شدت به یک دختره می زنه و فرار می کنی . سریع مثل قهرمانان فیلمای هندی میپری دختره رو بغل می کنی و می بری به بیمارستان و خلاصه نجاتش می دی اما دختره به کما رفته و پلیسا هم فکر می کنن تو باهاش تصادف کردی و میگیرن زندانت می کنن . بعد از ۳ ماه دختره بهوش میاد و میگه تو چه فداکاری کردی و پدر و مادرش میان تو رو آزاد می کنن . بابای دختره یک کارخونه دار میلیاردره و میگه پسرم خیلی ازت خوشم میاد و دوست دارم دومادم بشی و خلاصه دوماد میشی و تا آخر عمر فقط می خوری و می خوبی و سفر خارج میری.
مهر : عاشق دختری میشی که فکر می کنی اونم تورو خیلی دوست داره و بعد از یک دوران عاشقی سخت بالاخره به خودت جرات میدی و میری خواستگاری دختره اما دختره یک سیلی آبدار می زنه تو گوشت و میگه بی ناموس من تو رو مثل داداشم دوست داشتم اما تو سو استفاده کردی و تو تا آخر عمر دیگه ازدواج نمی کنی.
آبان : چپ و راست واست دوست دختر ردیف میشه و همیشه ۳۰ – ۴۰ تا دوست دختره آن لاین داری و ۵۰ – ۶۰ تا هم آف لاین . همه عاشقتن و می خوان زنت بشن اما تو اصلاً علاقه ای به ازدواج نداری و سرانجام در سن ۳۵ سالگی به علت مصرف زیاد دوست دختر سکته می کنی و میمیری.
آذر : سه بار ازدواج می کنی و از هر زنت صاحب ۹ فرزند میشوی . همه زنهات تو رو از خودشون بیشتر دوست دارن و همیشه بهت میگن سرورم اگه چیزی میل دارین واستون بیارم. هر سه زنت تو یک خونه در کنار هم زندگی می کنن و اصلاً باهم مشکلی ندارن . کار بیرون از خانه هم انجام نمی دی فقط سرماه به سرماه میری پول یارانه ات رو میگیری (فکر کنم ۳۱ نفر هستین هر کدوم ۴۵ هزار تومان اوه چقدر میشه) کلاً آدم خوشبختی هستی .
دی : میری خواستگاری دختر همسایه تون و با هم نامزد میشین بعد از شش ماه دختره مریض میشه و کم کم کور میشه اما تو بخاطر پیمانی که با او بستی باهاش ازدواج می کنی و سالها با هم زندگی می کنین .
بهمن : با دختره مورد علاقه ات نامزد میشین و بعد از ۳ سال دوران نامزدی شیرین موقع عروسی سر سفره عقد عاقد سه بار از دختره می پرسه آیا حاضره زن تو بشه و اون میگه نه .
اسفند : یک روز اتفاقی چشمت به پیر زن همسایه می افته و ناخودآگاه عاشقش میشی و موضوع رو به مامانت میگی اما اونا مخالفت می کنن و میگن این سن مامان بزرگتو داره اما تو میگی مهم عشق و تفاهمه که ما داریم سن و سال که مهم نیست و با مخالفت شدید پدر و مادر با هم ازدواج می کنین اما شب عروسی عروس از شدت خوشحالی سکته می کنه و می میره

 
 
طنز: رابطه پسران قبل و بعد از ازدواج با دختران! بدون شرح!
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 
طنز: رابطه پسران قبل و بعد از ازدواج با دختران!

بدون شرح!

قبل از ازدواج
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!

بعد از ازدواج
کاری نداره! از پایین به بالا بخون

 
 
برف در شهربابک
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 

سلام

امروز تو شهربابک برف اومد ، من هم چند تا عکس از برف و آدم برفی براتون گذاشتم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم از یه روز دیگه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لطفا نظر تون رو راجع به برف و برفبازی و برف در شهربابک رو بگید .

ممنون


 
 
نحوه ی خبر دادن واقعه ی ید
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
نحوه ی خبر دادن واقعه ی ید
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
-برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. 
من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

 
 
داستان 4 مهندس
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان 4 مهندس
چهار تا مهندس برق، مکانیک، شیمی و کامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن که یهو ماشین خراب میشه. خاموش میکنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه.
میگن آخه یعنی چی شده؟
مهندس برقه میگه: احتمالاً مشکل از مدارها و اتصالاتو سیم کشی هاشه.
یکی از اینا یه ایرادی پیدا کرده.
مهندس مکانیکه میگه: نه بابا، مشکل از میل لنگ یا پیستوناشه که بخاطر کار زیاد انحراف پیدا کرده.
مهندس شیمیه میگه: نه، ایراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان کنندگیشو از دست داده.
در اینجا میبینن مهندس کامپیوتره ساکته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن: تو چی میگی؟
مشکل از کجاست؟ چیکارش کنیم درست شه؟
مهندس کامپیوتره یه فکری می کنه و میگه: نمیدونم، ولی بنظرم پیاده شیم، سوار شیم شاید درست شده باشه!!!

 
 
حکایت گاو و خوک
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
حکایت گاو و خوک
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی.
 زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟...
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند.
با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
پس بیایید تا وقتی زنده هستیم به فکر هم باشیم و نه بعد از مرگ !

 
 
نصیحت عارف پیر
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
نصیحت عارف پیر
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."
شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! "
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.
استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده،
 همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته "
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "
عارف پاسخ داد : " نه "
و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی "
شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود.
با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "
عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن "
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند ".

 
 
داستان دوست و جنگ
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان دوست و جنگ
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.
 سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ 
ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و 
به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم
 او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی.
 پیروزی یعنی همین.
 

 
 
داستان کوتاه و خواندنی مترسک
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان کوتاه و خواندنی مترسک
حاصل سالها بارون و برف خوردن و زیر آفتاب موندن، قیافه خنده دار مترسکی بود که وظیفه اش نگهبانی از مزرعه بود.
اما هیج پرنده ای از اون که نمیترسید هیچ، روی شونه هاش هم میشستند و بازی میکردند. البته مترسک هم ناراضی نبود 
چون از بسکه واسه خودش آوازهای غمگین خونده بود خسته شده بود. اما حالا کلی دوست پرنده ای پیدا کرده بود.
پرنده ها هم دوستهای خوبی براش بودند و تنهایی هاش رو پر میکردند. تا اینکه یه روز چشم پپرمرد مزرعه دار به مترسک افتاد. 
با ناراحتی رو به همسرش کرد و گفت: نگاه کن! این مترسک نمیتونه هیچ پرنده ای رو بترسونه. فردا باید قیافش رو تغییر بدیم و ترسناکش کنیم.
مترسک تا این حرفها رو شنید غمش گرفت. نمیدونست چیکار باید بکنه. تا اینکه فکری به سرش زد. دوستای پرنده اش رو صدا زد و ازشون قول گرفت 
هر چی خواست براش انجام بدن و هیچی به کسی نگن.
گفت تمام پوشالهای تنش رو در بیارن و ده ها لونه جدید برای خودشون بسازن. چوب های دستها و تنش رو با شال گردنش ببندن دور نهال های مزرعه 
که باد شب پیش شکسته بود. کلاهش رو بذارن جای لونه کلاغ که تو بارون خراب شده بود. با لباس هاش هم زخم های سگ بد اخلاق مزرعه رو ببندن.
 آخه سیم های خار دار تنش رو بد جوری زخمی کرده بودند.
از فردای اون روز دیگه مترسک سرجاش نبود. وخیلی ها نمیدونستند چی بسرش اومده و خبری هم ازش نداشتند. ولی یه وقت هایی موقع طلوع آفتاب، 
صدای آوازش رو میشد از هر جای مزرعه شنید.
 البته نه آوازهای غمگین وگرفته! آوازهایی عاشقانه و شاد. شاد شاد شاد.

 
 
داستان کوتاه و زیبای یک لیوان شیر
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان کوتاه و زیبای یک لیوان شیر (البته جایی شنیدم حقیقت ندارد ولی داستان جالبی است .)
 
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت هزینه تحصیل خود را به دست می آورد روزی دچار تنگدستی و گرسنگی شد. او فقط یک سکه ناقابل دز جیب داشت. 
در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می آورد تصمیم گرفت از خانه بغلی تقاضای غذا کند.
با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را به روی او گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.
برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سرکشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ.مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم در از شما تشکر می کنم
پسرک که هاروراد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قوی تر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسان های نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد...
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد.پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری انتقال یافت.
دکتر هاروارد کلی در مورد مشاوره وضعیت این زن فزاخوانده شد.وقتی اون نام شهری را که زن جوان از آن آمده بود شنید برق عجیبی در چشمهایش نمایان شد.
او بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد بست هر چه در توان دارد برای نجات زندگی او بکار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.روز ترخیص بیماری فرارسید.زن با ترس و لرز صورت حساب را گشود.او اطمینان داشت
 باید تا آخر عمر برای پرداخت صورت حساب کار کند.نگاهی به صورت حساب انداخت.جمله ای به چشمش خورد:
"همه ی مخارج بیمارستان قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است" امضا دکتر هاروارد کلی

 
 
داستان واقعی عزرائیل در سی سی یو !
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان واقعی عزرائیل در سی سی یو !
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند 
و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.
کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.
به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد
 که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) 
را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد !!!

 
 
انشا طنز(خارجی ها)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
انشا طنز(خارجی ها)
پدرم همیشه می گوید:
"این خارجی ها که الکی خارجی نشده اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده اند"
البته من هم می خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است.
 من خیلی چیزها راجب به خارج می دانم.
تازه دایی دختر عمه ی پسر همسایه مان در آمریکا زندگی می کند. برای همین هم پسر همسایه مان آمریکا را مثل کف دستش می شناسد. او می گوید:
 "در خارج آدم های قوی کشور را اداره می کنند"
مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است
ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت های بی تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است،
 بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی ها خیلی پر زور هستند و همه شان بادی میل دینگ کار می کنند.
 همین برج هایی که دارند نشان می دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده اند.
ما اصلن ماهواره نداریم.
اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه های علمی آن را نگاه می کنیم. تازه من کانال های ناجورش را قلف کرده ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.
 این آمریکایی ها بر خلاف ما آدم های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می کنند و بوس می کنند.
 اما در فیلم های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی شود و نخبه های علمی کشور مجبور می شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می شوند.
مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می دهد که از یک خانواده ی کارگری بوده، اما تا می فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می دهند 
و او هم برق را اختراع می کند. پسر همسایه مان می گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
از نظر فرهنگی ما ایرانی ها خیلی بی جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن پرور هستیم و حتی هفته ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده ایم.
 شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه مان شنیدم که در خارج جمعه ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم.
اما حرف های پسر همسایه مان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانی ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می گوید "تو به خر گفته ای زکی". ولی خارجی ها تیز هوشان هستند. 
پسر همسایه مان می گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. 
ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

 
 
مطالب طنز و سوژه ها
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی ؛ اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و زیر لب میگه : لیلا … لیلا … لیلا …
مرد میپرسه : این آدم چشه ؟
میگن : یه دختری رو میخواسته به اسم لیلا که بهش ندادن ، اینم به این روز افتاده !
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن و مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه
 با خشم فریاد میزنه : لیلا … لیلا … لیلا …
بازدید کننده با تعجب میپرسه : این یکی دیگه چشه ؟
میگن : اون دختری رو که به اون یکی نداده بودن ، دادن به این !! :دی
--------------------------------------
دیشب با داداشم نشستیم پای هندونه و جاتون خالی با قاشق تمام مغزش رو تراشیدیم و خوردیم ، بابام از اونور داد میزنه میگه :
یه ذره هندونه بزارید بمونه روی اون پوست ، تا رومون بشه بزاریمش دم در؛ اینجوری مردم فک میکنن بُز تو خونه بستیم …
من :|
داداشم:|
بز :))))))))
جامعه :D
--------------------------------------
بچه که بودم خونه مون چسبیده بود به مدرسه
هیچی دیگه هر وقت از بلند گو صدام میکردن
هم تو مدرسه کتک میخوردم هم تو خونه!!!!
--------------------------------------
مغزم علاوه بر اینکه دیگه جواب نمیده،
تازگیا سؤالم میپرسه..!!! :|
--------------------------------------
(حلزون اگر از روی لبه تیز تیغ هم رد بشه آسیبی نمیبینه!)
این جمله رو روری هزاربار میشنوم! گفتم ۱بار امتحان کنم، حلزونو گذاشتم رو تیغ راه بره از وسط نصف شد مُرد!
دارم فک میکنم تیغش تیز بود یا حلزونش شل بود؟
--------------------------------------
اولین تقلب عُمرم، کلاس اول دبستان، امتحان ریاضی، ثلث اول
- پیس پیس (خطاب به جلویم)، ۹ کدوم عدد بود ؟
- جلویی: همون که کله ش گرده
- گِردالیش سمت چپه یا راست ؟
- جلویم : چپ
-من : چپ کُدوم طرفه؟؟؟
- جلوییم :|
 
ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻧﻤﯿﺰﺍﺭﻩ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ
ﻣﻦ ﺍﮔﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺸﻢ...
.
.
.
.
.
ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯿﺰﺍﺭﻣﺶ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ
ﺑﻌﺪﺷﻢ ﻣﯿﺰﺍﺭﻣﺶ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯﯼ
ﺑﻌﺪﺷﻢ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺰﺍﺭﻣﺶ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ
ﻫﻤﻮﻧﺠﺎﻡ ﯾﮑﯿﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻪ ﺑﺮﻩ ﺳﺮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ
ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﯾﺎ
*****
ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ
ﺧﻮﺩﻣﻌﺸﻮﻕ ﭘﻨﺪﺍﺭﯼ،
ﯾﻌﻨﯽ ﺗﺎﺩﻭﺩﻗﯿﻘﻪﺑﺎﯾﮑﯽ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ
ﻓﮑﺮﻣﯿﮑﻨﻪﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﯼ ! : ﺩﯼ
ﭼﺮﺍ ﺁﺧﻪ ؟؟
********************************************************************************
امروز ﺑﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ تیکه ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ
.
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﻫﻮﻭﻭﻭﻭﻭﺷﺸﺶ . ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﮐﯿﻢ ﮐﻪ
ﺩﻫﻨتو
ﺑﺮﺍﻡ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
.
ﻣﻨﻮ ﻣﯿﮕﯿﻦ ﺭﯾﺪﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ . ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ
ﺑﻠﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ
ﻫﺴﺘﺶ .
ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﻮ . ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻢ . ﻣﯿﺸﻪ ﺑﮕﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﺷﺨﺼﯿﺘﻪ
ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ
ﻫﺴﺘﯿﻦ؟
.
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﻠﯿﮑﺎ ﺟﻮ ﺟﻮ ﻫﺴﺘﻢ . ﺗﻮ ﻗﯿﺴﺒﻮﮎ 4990 ﺗﻮ
ﻟﯿﺴﺘﻢ
ﻓﺮﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ . ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻌﺮﻭﻓﻢ . ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﯿﮑﻠﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺭﻭﺯ ﻻﯾﮏ
ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ
ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺗﻮ ﺍﻑ ﺑﯽ . ﺣﺎﻻ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ؟ﯾﺎ ﺑﺪﻡ ﻓﺮﻧﺪﺍﻡ ﺣﺎﻟﯿﺖ
ﮐﻨﻨﺪ ؟
.
.
ﻣﻦ ﺭﺍﻫﻤﻮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺭﻓﺘﻢ . ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺟﻨﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﯽ
ﻣﯿﭙﺮﻩ ﮔﺎﺯﻡ
ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ
:))))))
*****
خونه مادربزرگه 2013:
خونه ی مادر بزرگه الان آپارتمانه
خونه ی مادر بزرگه استخر و لابی داره
خونه ی مادر بزرگه wifi ی مفتی داره
خونه ی مادر بزرگه دیش و LNB داره
کنار خونه ی اون همیشه پارتی برپاست/پارتیهای محله پر شور و شوق و غوغاست
مادر بزره الان مازراتی سواره/رنگ موهاشم هر روز جور واجورو باحاله..
خونه ی مادر بزرگه الان اپارتمانه
خونه ی مادر بزرگه استخر و لابی داره
خونه ی مادر بزرگه wifi ی مفتی داره
خونه ی مادر بزرگه دیش و LNB داره
مادر بزرگه الان شلوار جین می پوشه/کفش کالج و کیفش همیشه روبه روشه
مادر بزرگه هرشب Gem Tv رو میبینه/خرم سلطان و سنبل لامیارو میبینه
خونه ی مادر بزرگه هنوز خیلی باحاله
خونه ی مادر بزرگه حرفای خاصی داره
******************************************************************
 
اینایی که به اسماعیل میگن اسى!
به ابراهیم میگن ابى!
به کامران میگن کامی!
به نازنین میگن نازى!
به آزاده میگن آزى!
و کلاً تنبلیشون میاد یه اسمُ کامل بگن!
از همینجا آرزومندیم که :
همسرى خوب و زیبا و پاکدامن به نام :”"” گوهر “”"
نصیبشون بشه….
*****
زنه شوهرش رو واسه نماز صبح بیدار کرد شوهر گفت بذار کمی دیگه بخوابم بعدا قضا می خونم .زن گفت نمیشه شرع گفته نماز رو باید به وقت خودش بخونی.
 مرد گفت ولی شرع گفته میتونین تا چهار تا زن هم داشته باشین. زن گفت بخواب عزیزم هروقت خواستی نمازت رو قضا کن، خدا خیلی بخشندست!!
*****
تو این روزا اگه دیدین یه دانشجو نشسته
یه نگاه به افق میکنه یه نگاه به گوشیش
بعد به افق خیره میشه بعد باز به گوشیش نگاه میکنه
بعد به افق خیره میشه و تو افق نیست و نابود میشه
بدونین داره با گوشیش معدلشو حساب میکنه
ببینه مشروط میشه یا نه
 
****************************************************************************************
ﻛﺎﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﻋﻤﻞ ﻣﻴﺸﺪ . ﭼﻨﺪﺗﺎ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺗﻮﺳﻂ
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﺻﻼﺣﻴﺖ ﻣﻴﺸﺪﻥ .ﻣیوﻣﺪﻥ ﺩﻭﻧﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺍﺯ ﻫﻨﺮﻫﺎﻱ
ﺧﻮﺩﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻴﺪﺍﺩﻧﺪ ﺑﻌﺪﺵ ﻣﻨﻢ ﺳﺮﻓﺮﺻﺖ
ﺑﺎ ﺑﺼﻴﺮﺕ ﻭ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﻫﻤﺴﺮﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ
ﻫﺮﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻝ ﻳﻜﺒﺎﺭ ﻫﻢ، ﻓﺮﺻﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻳﻪ ﺣﻤﺎﺳﻪ ﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻣﻲ
ﺁﻓﺮﻳﺪﻡ
*****
دیدید این فیلمارو که بچه گم میشه وقتی پدر مادرش پیداش میکنن نیم ساعت 
تو بغل همدیگه گریه میکنن
والا ما که بچه بودیم گم که میشدیم بعد از اینکه پیدامون میکردن نیم ساعت مثل خر کتک میخوردیم
*****
پشت چیپس مز مز نوشته : 
مزمز انتخاب کسانی بوده که از فرهنگ غذای بالایی برخوردارند !
یارودیگه روش نشده بنویسه هرکی مزمز نخوره خــــــــره والاااااا
*******************************************************************************
*****
ﻣﻦ ﺩﻳﻜﺘﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻠﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﻳﻜﻲ ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻨﻪ
ﻏﺒﺮﺍﻕ ، ﻏﺒﺮﺍﻍ ، ﻗﺒﺮﺍﻕ ، ﻗﺒﺮﺍﻍ . . . ؟؟
ﺑﻌﺪ ﻳﻜﻲ ﺯﻳﺮﺵ ﻛﺎﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ " ghebragh " ||:
ﻳﻌﻨﻲ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻳﻦ ﻫﻮﺵ ﻫﻤﻮﻃﻨﺎﻥ ﻋﺰﻳﺰﻣﻮﻥ ﻫﺴﺘﻢ ...
****
 
یا میدانستید که حروف تشکیل دهنده ی جمله ی
(( گلِ من الان میام تا ببینمت بای بای ((
توی یک ردیفِ حروفِ کیبرد قرار دارن؟ 
نه جدی نگاه کن!
خدایی میدونستید؟

 
 
دانستنی های خواندنی از مردم ژاپن
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
دانستنی های خواندنی از مردم ژاپن
آیا می دانستید که در ژاپن نظافت عمومی حرف اول را می زند ؟
آیا می دانستید که در ژاپن هرچه از لوازم منزل که استفاده نشود را به زباله‌دانی می‌سپارند ؟
آیا می دانستید که در ژاپن خانه‌ی ویلایی تقریبا وجود ندارد ؟
آیا می دانستید که در ژاپن مردم اگر باغچه‌ی کوچک داشته باشند در آن ترب می‌کارند و اگر بزرگتر باشد برنج ؟
آیا می دانستید که بن‌مایه‌ی قدرت اقتصادی ژاپن را زنان ژاپن می‌سازند ؟
آیا می دانستید که ژاپنی‌ها اصلا پس‌انداز نمی‌کنند ؟
آیا می دانستید که تورم در ژاپن منفی است ؟
آیا می دانستید که حقوق یک معلم در ژاپن حداقل 7000 دلار در ماه است ؟
آیا می دانستید که از کار مردن در ژاپن افتخار است ؟
آیا می دانستید که یک کارمند ژاپنی برای رضایت مشتری حتی حاضر است خانواده‌ی خود را فدا کند ؟
آیا می دانستید که شکست در کار برای یک مدیر ژاپنی برابر مرگ است ؟
آیا می دانستید که کارمندان ژاپنی روزی یکساعت در محل کار ورزش دسته‌جمعی می‌کنند ؟
آیا می دانستید که هر ژاپنی در هر شغلی که باشد به آن افتخار می کند ؟
آیا می دانستید که ژاپنی‌ها پایبند دیانت خاصی نیستند و به همه‌ی ادیان احترام می‌گذارند ؟
آیا می دانستید که مربیان و معلمان تمام کودکان ژاپنی خانم هستند و حتی از مادرانشان دلسوزترند ؟
آیا می دانستید که هنگامی که مدارس تعطیل می‌شوند دانش‌آموزان گریه می‌کنند ؟
آیا می دانستید که در ژاپن خانم‌ها بعد از ازدواج عموما کار نمی‌کنند ؟
آیا می دانستید که در ژاپن خانم ها عمدتا تحصیلات عالی و بیشتر از نوع اقتصاد خانواده دارند ؟
آیا می دانستید که مردان حقوق خود را یکجا به همسران خود می دهند و از آن‌ها پول تو جیبی می‌گیرند ؟
آیا می دانستید که کارمندان ژاپنی اضافه کار نمی‌گیرند و متعهد هستند تا هر ساعتی لازم باشد در شرکت بمانند تا کار روزانه‌ی خود را تمام کنند ؟
آیا می دانستید که آقایان هر ساعتی از شب به خانه برگردند اولین پرسشی که از همسر خود می شنوند اینست: آیا شام خورده‌ای ؟
آیا می دانستید که در ژاپن برای انجام هر کاری دستورالعمل و برنامه‌ی از پیش تعیین شده وجود دارد، 
حتی تعمیر جدول یک باغچه‌ی کوچک کنار پیاده رو با نقشه و برنامه انجام می شود ؟
آیا می دانستید که دانش آموزان ژاپنی به همراه معلمان خود هر روز مدرسه خود را به مدت 15 دقیقه تمیز میکنند 
که منجر به ظهور نسلی می شود که فروتن و مشتاق پاکیزگی است ؟
آیا می دانستید که هر شهروند ژاپنی که سگ دارد یک کیسه مخصوص مدفوع سگ با خود حمل میکند؟ بهداشت و اشتیاق به آن بخشی از اخلاق ژاپنی ها است ؟
آیا می دانستید که کارگر بهداشت در ژاپن مهندس بهداشتی نامیده می شود و می تواند حقوقی بین 5000 تا 8000 دلار در ماه طلب کند ؟
آیا می دانستید که ژاپن هیچ منابع طبیعی ندارد و سالانه با صدها زلزله مواجه میشوند اما این جلوی آنها را برای تبدیل شدن به بزرگترین های اقتصاد جهان نگرفته است ؟
آیا می دانستید که هیروشیما بعد از انفجار بمب اتم در آن شهر فقط 10 سال طول کشید تا به آنچه جنب و جوش اقتصادی قبل از افتادن بمب اتم در آن شهر بود باز گردد ؟
آیا می دانستید که در ژاپن از استفاده از تلفن همراه در قطارها، رستوران ها و اماکن سرپوشیده جلوگیری می شود ؟
آیا می دانستید که دانش آموزان ژاپنی از سال اول تا ششم ابتدایی باید اصول اخلاقی در برخورد با مردم را بیاموزند ؟
آیا می دانستید که از سال اول تا سوم مقدماتی دانش آموزان ژاپنی هیچ نوع امتحانی وجود ندارد ؟ چون هدف از آموزش و پروش القای مفاهیم و ساختن شخصیت است 
و نه امتحان و اجبار ؟
آیا می دانستید که ژاپنی ها حتی اگر یکی از ثروتمندترین افراد جهان باشند باز هم هیچ خدمتکاری در خانه ندارند و پدر و مادر مسئول خانه و کودکان خود هستند ؟
آیا می دانستید که اگر به یک رستوران در ژاپن بروید، متوجه خواهید شد که مردم به اندازه ای که نیاز دارند غذا میخورند، بدون تولید هیچ زباله و اصرافی ؟
آیا می دانستید که میزان تاخیر قطارها در ژاپن حدود 7 ثانیه در سال است ؟ آنها ارزش زمان را درک میکنند و در دقیقه و ثانیه وقت شناس هستند ؟
آیا می دانستید که کودکان در مدرسه بعد از یک وعده غذایی دندانهای خود را مسواک میزنند و تمیز میکنند ؟ آنها از سنین پایین به حفظ سلامتی خود اهمیت میدهند ؟
آیا می دانستید که دانش آموزان در ژاپن نیم ساعت طول میکشد تا وعده غذایی خود را تمام کنند به این دلیل که مطمئن شوند غذا به درستی هضم شده ؟ 
وقتی که درباره این نگرانی ها پرسیده میشود، آنها میگویند که این دانش آموزان آینده ژاپن هستند ؟
آیا می دانستید که در مدارس ژاپن به دانش‌آموزان نمره داده نمی شود و ارزیابی بصورت گروهی انجام می‌شود و گروه باید تلاش کند که همه در سطح خوبی قرار بگیرند ؟
آیا می دانستید که کودکان هنگام نشستن روی صندلی اتوبوس یا قطار ابتدا کفش خود را در می آورند و بدون کمک مادر روی صندلی می نشینند ؟
آیا می دانستید که بوسیدن و دست دادن در ژاپن مرسوم نیست و حتی مادران فرزندان خود را نمی‌بوسند ؟

 
 
دخترا ( طنز )
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
دخترا ( طنز )
شما دختر جوونا یادتون نمیاد…ولی یه زمای ىدختراخواستگاراشونو رد میکردن!
.
پسرها به خاطر دوستاشون حتی از عشقشون میگذرن ،
ولی دخترا برای اینکه پسری رو بدست بیارن آرزو میکنن که ،
سر به تن دخترای دیگه نباشه!!!.
.
طبق آخرین آمار، خانوم ها ۷۰٪ عمر خود را
در جستجوی یافتن آدرسِ ” یه دکترِ خوب!!”سپری میکنند
.
دختر: مامان من زن این مرد نمی شم!
مادر: چرا دخترم؟ مگه این مرد چه عیبی داره؟
دختر: اون به.. جهنم اعتقاد نداره مامان!
مادر:تو با اون ازدواج کن، من خودم کاری می کنم که جهنم رو از نزدیک ببینه!
.
پسرا
شنیدم کامپیوتر گرفتی . مشخصاتش چیه ؟
۸گیگ رم –۱ ترا هارد …
دخترا:
شنیدم کامپیوتر گرفتی . مشخصاتش چیه ؟
صورتیه( ذوق مرگ)
.
شنیدین این دخترای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟
یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من!
ازدواج که قصد نمی خواد!! خواستگار می خواد که تو نداری
.
.
خبر دست اول :خانم ها توانستند فرق بین پدال گاز و ترمز را کشف کرده
و به وجود دنده ی دو در چند ماشین پی ببرند
.
سلامتی خانم هایی که میخوان پارک دوبل کنن
روسری لیز میخوره ، شال میافته از سرشون
دکمه مانتو باز میشه ، دستشون میخوره به برف پاک کن
اشتباهی میزنن تو ۴ به جا دنده عقب
آخر سر هم خاموش میکنن!
.
تنها روزی که یک زن خوشحال بیدار میشه ، روزِ عروسیشه
چون تنها روزیه که از اول که بیدار میشه میدونه چی باید بپوشه!!!.
.
آقــا واقعـــاً مــن مــونـــدم!
جمعیـــت دختــــرا ایــنــقــــد زیـــاده ..
پــس چــرا شمـــاره شــانـسـى میــگیــرى هــمـش پـســر جــواب میــــده ؟
.
دختره قیافش عین قاشق مربا خوری میمونه
برداشته توی aboutپروفایلش نوشته
درگیر من نشو، همــــدم نمیشوم!
اعتماد به نفس بعضیا صاف تو لوزوالمعدم!!
.
این دخترایی که تا بهشون میگی سلام خانوم ..میگن لطفن مزاحم نشو …
خب لامصب واسا ببین چیکار داره طرف بعد خود داف پنداری کن!!
.
دختره می ره لوازم التحریر فروشی می گه آقا شما کارت «تو تنها عشق منی» دارید
فروشنده می گه: بله داریم
دختره می گه: پس ده تا بهم بدین……!!!!!!.
.
قابل توجه خانوما
مرد اونه که قلبتو شارژ کنه
نه سیم کارتتو!
.
امان از دست این خانما ، ما بالاخره نفهمیدیم مردا همشون عین همن یا یکی از یکی بدترن ؟
.
به معجزه اعتقاد دارید ؟
دختران زیبای محترم:
از همین تریبون اعلام میکنم میتوانم ۹۰٪ زیبایی شما را با یک دستمال مرطوب پاک کنم!!
.
یادت باشه دنباله ۳چیز ندویی:
۱ـ اتوبوس ، مترو ، دختر
حالا چرا ؟ چون هر کدومشون برن ۱۰ دقیقه بعد یکی دیگه میاد!!!
.
دختره به دوستش زنگ میزنه میگه: یه پسره دنبام راه افتاده , چیکار کنم؟ دوستش میگه
خوب تندتر راه برو!! دختره میگه من دارم تند میرم ولی اون خاکتوسر خیلی یواش راه میره!!

 
 
رفع مشکل بدخوابی
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
رفع مشکل بدخوابی
مدل خوابیدن مورد‌علاقه شما ممکن است موجب کمر درد، گردن درد، دل‌درد و حتی ایجاد چروک زودرس روی پوستتان شود…
فکر می‌کنید درطول شب اصلاً از جایتان تکان نمی‌خورید؟ اشتباه می‌کنید. بااینکه بیشتر زمان خواب را در وضعیتی به سر می‌برید که موقعی که خوابتان می‌برد هستید،
 اما حتی آنهایی که وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوند 
می‌بینند رختخوابشان همانطور دست‌نخورده مانده هم حداقل هر ساعت دو تا چهار مرتبه تکان می‌خورند و این یعنی هر شب تقریباً ۲۰ مرتبه در جایشان جابه‌جا می‌شوند.
 این مسئله کاملاً طبیعی است و با وجود این تکان خوردن‌ها باز هم وارد خواب عمیق خواهید شد.
مدل خوابیدن مورد‌علاقه شما ممکن است موجب کمر درد، گردن درد، دل‌درد و حتی ایجاد چروک زودرس روی پوستتان شود. دوست دارید بدانید 
که بهترین و سلامت‌ترین مدل خوابیدن چیست؟ پس مقاله را کامل بخوانید!
بهترین مدل: خوابیدن به پشت
خوب است برای: از گردن‌درد و کمردرد جلوگیری می‌کند، رفلاکس اسید معده را کاهش می‌دهد، ایجاد چروک روی پوست را به حداقل می‌رساند و 
باعث سفت و خوش‌فرم ماندن سینه‌ها می‌شود.
بد است برای: خُروپف کردن
توضیحات: خوابیدن به پشت این امکان را برای سر، گردن و ستون‌ فقراتتان فراهم می‌کند که وضعیتی خنثی داشته باشد. 
در این حالت خوابیدن هیچ انحنای اضافی روی کمر و پشتتان ایجاد نمی‌شود.
 این مدل خوابیدن برای جلوگیری از رفلکس اسید‌معده هم بسیار مناسب است. وقتی سر بالاتر از بدن قرار می‌گیرد، معده پایین‌تر از مری قرار خواهد گرفت 
و درنتیجه اسیدمعده یا موادغذایی نمی‌توانند به سمت بالا برگردند.
خوابیدن به پشت همچنین به بروز چروک روی پوست هم کمک می‌کند زیرا هیچ فشاری به صورتتان وارد نمی‌شود. و چون وزن سینه‌هایتان کاملاً روی بدن می‌افتد
 از شل شدن سینه‌ها جلوگیری می‌شود.
نکته: یادتان باشد که وقتی به پشت می‌خوابید احتمال خروپف کردن بیشتر از سایر حالات است.
بهترین حالت بالش: یک بالش پفی. هدف این است که سر و گردن بدون اینکه سر را خیلی بالاتر از بدن نگه دارد، تکیه‌گاه داشته باشد.
مدل دوم: خوابیدن به پهلو
خوب است برای: جلوگیری از درد گردن و پشت، کاهش رفلکس اسید معده، خروپف نکردن، مدل خوابیدن مخصوص دوران بارداری
بد است برای: پوست و سینه
توضیحات: خوابیدن به پهلو برای سلامت عمومی بدن بسیار خوب است، خروپف کردن را کاهش می‌دهد و ستون ‌فقرات را در حالت کشش نگه می‌دارد.
 اگر از رفلکس اسیدمعده رنج می‌برید، بعد از خوابیدن به پشت این بهترین مدل خوابیدن برای شماست. اما خوابیدن به پهلو موجب چروک آوردن پوستتان می‌شود. 
دلیل آن هم مالیده شدن یک طرف صورت به بالش است.
این مدل خوابیدن باعث شل و آویزان شدن سینه‌ها هم می‌شود چون سینه‌ها به سمت پایین آویزان می‌مانند.
نکته: اگر باردار هستید، بهتر است به پهلوی چپ خود بخوابید. این مدل خوابیدن برای گردش خونتان بهتر است.
بهترین حالت بالش: یک بالش ضخیم. باید بتوانید فضای بالای شانه‌هایتان را پر کنید تا سرو گردنتان در حالت خنثی تکیه‌گاه داشته باشند.
مدل خوابیدنی که چندان ایدآل نیست: خوابیدن جنینی
خوب است برای: خروپف کردن کمتر، خوابیدن در دوران بارداری
بد است برای: جلوگیری از درد گردن و پشت، کاهش چین و چروک پوست، سفت نگه داشن سینه ها
توضیحات: وقتی موقع خوابیدن زانوهایتان را به سمت شکمتان بکشید و چانه‌تان را هم به سینه‌تان بچسبانید، صبح که از خواب بیدار شوید اصلاً احساس خوبی نخواهید داشت،
 مخصوصاً اگر آرتروز پشت یا مفصل داشته باشید.
این وضعیت خمیده از تنفس دیافراگمی جلوگیری می‌کند و اگر بخواهید هر شب در این وضعیت بخوابید، ممکن است دچار چین و چروک پوستی زورس و شل شدگی سینه‌ها شوید.
نکته: سعی کنید بدنتان را کمی بازتر کنید و کاملاً خمیده نکنید.
بهترین حالت بالش: فقط بالش‌های سفت و پُر
بدترین حالت خوابیدن: خوابیدن روی شکم
خوب است برای: تسهیل خروپف
بد است برای: جلوگیری از درد کمر و گردن، کاهش چروک افتادن پوست، حفظ سفتی سینه‌ها
توضیحات: خوابیدن روی شکم حفظ یک وضعیت خنثی برای ستون ‌فقرات را دشوار می‌کند. این مدل خوابیدن روی مفاصل و عضلاتتان فشار می‌آورد و
 این مسئله موجب آسیب زدن به عصب‌هایتان شده و ایجاد درد و کرختی می‌کند.
در این حالت مجبور خواهید بد سرتان را چند ساعت یکبار به یکطرف بدهید. شاید فردا که از خواب بیدار شدید حس بدی نداشته باشید اما دیر یا زود در بدنتان ایجاد درد می‌کند.
نکته: خروپف می‌کنید؟ شاید خوابیدن روی شکم برای شما خوب باشد. این مدل خوابیدن باعث می‌شود مجاری هوایی بالاییتان بازتر بمانند.
 پس اگر خروپف می‌کنید و کمر یا گردن درد ندارید، بد نیست که روی شکم بخوابید.
بهترین حالت بالش: فقط یک بالش (نازک) یا اصلاً بالش زیر سرتان نگذارید.:

 
 
سوال باحال
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
سوال باحال

از96 تا ماهی شما 55 تا غرق شـــــــــــــد , چنـــــــــد تا ماهـــــــی داری؟

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

بله؟

مشغول جمع و منها بودی؟

تقصیره این مدرسه هاست که عمر شما رو به فنا دادن!

تا حالا کسی شنیده که ماهی غرق بشه؟


حتما الانم دانشجویی....موفق بــــــــاشی

 
 
شعر خنده دار رستم و سهراب
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
شعر خنده دار رستم و سهراب

چنین گفت رســتم به سهـــراب یل
که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل
مکن تیز و نازک ، دو ابـروی خود
دگر سیخ سیـخی مکن؛ مـوی خود


شدی در شب امتــــــحان گرمِ چت
بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت
اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود
که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود
رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب
که مامش ترا می نمــــاید کبــــــاب
اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم
دریغـــا پسر، دستِ دشــمن دهیـــم
چوشوهر دراین مملکت کیمــیاست
زتورانیان زن گرفتـــــن خطـــاست
خودت را مکن ضــــایع از بهــراو
به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو
دراین هشت ترم،ای یلِ با کـلاس
فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس
توکزدرس ودانش، گریزان بـُدی
چرا رشــته ات را پزشـکی زدی
من ازگـــــــــور بابام، پول آورم
که هــرترم، شهـریه ات را دهـم
من از پهلــــــوانانِ پیــشم پـــسر
ندارم بجــز گرز و تیـــغ و ســپر
چو امروزیان،وضع من توپ نیست
بُوُد دخل من هفـده و خرج بیست
به قبـض موبایلت نگـه کرده ای
پــدر جــــد من را در آورده ای
مسافر برم،بنـده با رخش خویش
تو پول مرا می دهی پای دیـــش
مقصّر در این راه ، تهیمیــنه بود
که دور از من اینگونه لوست نمود
چنیـن گفت سهـراب، ایـــول پـدر
بُوَد گفـــته هایت چو شهـد وشکر
ولـی درس و مشق مرا بی خیـال
مزن بر دل و جان من ضــد حال
اگرگرمِ چت یا اس ام اس شویــم
ازآن به که یک وقت دپرس شــویم

 
 
طنز اگر پسر ها نبودند چی میشد؟
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
طنز اگر پسر ها نبودند چی میشد؟
در این مطلب در بخش طنز و خنده سایت تفریحی.کام می توانید طنز خنده دار و جالب اگر پسر ها نبودند چی میشد؟ را مشاهده کنید.
۱-دیگه کی بود که رقیب بابا باشه یعنی عمرا عزیز بابا بشه؟
۲-دیگه کی بود که بره واسه خونه نون بخره؟
۳- دیگه کی بود که هی شماره بده و منتظر بمونه؟
۴-دیگه کی بود که دخترا تحویلشون نگیرن؟
۵-دیگه کی بود که دخترها مسخرشون کنه و دخترا به چی می خندیدن؟ ؟
۶-دیگه کی بود که اگه یه روز از خونه نزنه بیرون مامان و بابا هی بهش بگن تا کی مفت خوری میکنی؟
۷-دیگه کی بود که ۲ سال بره سربازی؟
۸- دیگه کیه که عرضه گرفتن دیپلمشم نداشته باشه و هرجا بری خواستگاری با شرمساری بگی سیکله؟
۹-دیگه کی بود که جوراباش عین دهنش بد بو باشه؟
۱۰-دیگه کی واسه دافا کادو بخره؟
۱۱-دیگه کی خالی می بست ؟
۱۲-دیگه کی بود که با دیدن دخترها دست وپایش شل بشود؟
۱۳-دیگه کی بود که دخترها خرش کنند؟
۱۴-دیگه کی بود که دخترها سرشون داد بزنند؟
۱۵-دیگه کی بود که ساعت ۷صبح مثل کشیکی ها دم در خونه دختر ها واسته؟ونگهبانی بده؟
۱۶-کی زشت ترین موجود دنیا میشد؟
۱۷-دیگه کی بود که بابا هر روز عین خر ازش کار بکشه؟
۱۸-دیگه کی مامانا رو دق می داد؟
۱۹-دیگه به کی می گفتن اوا خواهر ببخشید برادر ؟
۲۰- اگه پسرا نبودن کی شلوار کردی می پوشید بیاد تو کوچه ؟
۲۱- اگه پسرا نبودن کی مجنون می شد ؟
۲۱- اگه پسرا نبودن کی خونه رو می کرد باغ وحش؟
۲۲-دیگه تو دانشگاه استاد کیو ضایع می کرد؟
۲۳-دیگه کی بود که وقتی همه میرن مسافرت مواظب خونه باشه؟
۲۴-اگه پسرا نبودن کی چرت وپرت می گفت ؟
۲۵- اگه پسرا نبودن کی کرم می ریخت ؟
۲۶- اگه پسرا نبودن کی ابروهاشو بر می داشت ؟
۲۷-اگه پسرا نبودن کی تو کلاس می رفت گچ می یاورد؟
۲۸-اگه پسرا نبودن کی اشغالا رو می ذاشت جلوی در؟
۳۰-کی شهریور میومد مدرسه؟
۳۱-کی نمره تک کلاسو میگرفت؟
۳۲-دیگه کی بود که داداش دخترها به باد کتکش بگیره؟

 
 
فال ازدواج پسران مجرد !!! (طنز)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
فال ازدواج پسران مجرد !!! (طنز)
فروردین : ۴۶ بار به خواستگاری میری و جواب رد می شنوی اما در ۴۷ امین بار در حالیکه در اوج ناامیدی هستی جواب بله رو میگیری 
و در کنار همسرت سالها به خوبی و خوشی زندگی می کنی.
اردیبهشت : تا یکسال دیگه با دختر مورد علاقه ات ازدواج می کنی اما هنوز به شش ماه نکشیده بینتون اختلاف می افته و کار به طلاق می رسه .
 دختره مهریه اش که ۳۰۰۰ سکه طلا هستش رو اجرا می زاره و تو به زندان می افتی تو زندان معتاد میشی و هرویین مصرف می کنی 
و بعد از چندسال تحمل سختی و رنج در گوشه زندان میمیری.
خرداد : تا دو سال دیگه ازدواج می کنی و با یک دختر بسیار زیبا که خیلی هم دوستش داری اما شب عروسی موقعی که می خوای بری 
رو تخت پات به لبه تخت گیر می کنه و می افتی سرت می خوره به پایه تخت و درجا میمیری.
تیر : ازدواج موفقی خواهی داشت و در تمام دوران زناشویی بمعنای کامل کلمه زن ذلیلی . تمامی کارهای خانه از قبیل پختن غذا و شستن ظرفها و جاروب زدن خانه و
 شستن لباس بچه ها با تو هستش . خانومت همیشه با شیلنگ تو رو کتک می زنه . اگه غذایی که می پزی بد مزه باشه زنت قابلمه رو به فرقت می کوبه .
مرداد : احتمالاً بختتو بستن به خواستگاری هر دختری که میری به هفته نکشیده یه خواستگار عالی واسش میاد و عروس میشه .
 کم کم معروف میشی به بخت گشای دخترای ترشیده .
شهریور : یه شب که داری با موتورت میری خیابون گردی تو یک خیابون تاریک میبینی یک ماشین با شدت به یک دختره می زنه و فرار می کنی . 
سریع مثل قهرمانان فیلمای هندی میپری دختره رو بغل می کنی و می بری به بیمارستان و خلاصه نجاتش می دی اما دختره به کما رفته و 
پلیسا هم فکر می کنن تو باهاش تصادف کردی و میگیرن زندانت می کنن . 
بعد از ۳ ماه دختره بهوش میاد و میگه تو چه فداکاری کردی و پدر و مادرش میان تو رو آزاد می کنن . بابای دختره یک کارخونه دار میلیاردره و میگه پسرم خیلی ازت خوشم میاد 
و دوست دارم دومادم بشی و خلاصه دوماد میشی و تا آخر عمر فقط می خوری و می خوبی و سفر خارج میری.
مهر : عاشق دختری میشی که فکر می کنی اونم تورو خیلی دوست داره و بعد از یک دوران عاشقی سخت بالاخره به خودت جرات میدی و میری خواستگاری دختره 
اما دختره یک سیلی آبدار می زنه تو گوشت و میگه بی ناموس من تو رو مثل داداشم دوست داشتم اما تو سو استفاده کردی و تو تا آخر عمر دیگه ازدواج نمی کنی.
آبان : چپ و راست واست دوست دختر ردیف میشه و همیشه ۳۰ – ۴۰ تا دوست دختره آن لاین داری و ۵۰ – ۶۰ تا هم آف لاین . همه عاشقتن و می خوان زنت بشن
 اما تو اصلاً علاقه ای به ازدواج نداری و سرانجام در سن ۳۵ سالگی به علت مصرف زیاد دوست دختر سکته می کنی و میمیری.
آذر : سه بار ازدواج می کنی و از هر زنت صاحب ۹ فرزند میشوی . همه زنهات تو رو از خودشون بیشتر دوست دارن و همیشه بهت میگن سرورم اگه چیزی میل دارین واستون بیارم.
 هر سه زنت تو یک خونه در کنار هم زندگی می کنن و اصلاً باهم مشکلی ندارن . کار بیرون از خانه هم انجام نمی دی فقط سرماه به سرماه میری پول یارانه ات رو میگیری
 (فکر کنم ۳۱ نفر هستین هر کدوم ۴۵ هزار تومان اوه چقدر میشه) کلاً آدم خوشبختی هستی .
دی : میری خواستگاری دختر همسایه تون و با هم نامزد میشین بعد از شش ماه دختره مریض میشه و کم کم کور میشه اما تو بخاطر پیمانی که با او بستی باهاش ازدواج می کنی 
و سالها با هم زندگی می کنین .
بهمن : با دختره مورد علاقه ات نامزد میشین و بعد از ۳ سال دوران نامزدی شیرین موقع عروسی سر سفره عقد عاقد سه بار از دختره می پرسه آیا حاضره زن تو بشه و اون میگه نه .
اسفند : یک روز اتفاقی چشمت به پیر زن همسایه می افته و ناخودآگاه عاشقش میشی و موضوع رو به مامانت میگی اما اونا مخالفت می کنن و 
میگن این سن مامان بزرگتو داره اما تو میگی مهم عشق و تفاهمه که ما داریم سن و سال که مهم نیست و با مخالفت شدید پدر و مادر با هم ازدواج می کنین
 اما شب عروسی عروس از شدت خوشحالی سکته می کنه و می میره

 
 
ضرب المثل های بروز شده ی ایرانی!
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
ضرب المثل های بروز شده ی ایرانی!
بیفستراگانوفه خالته، بخوری پاته نخوری پاته!
موش تو سوراخ نمی رفت ساید بای ساید به دمبش می بست!
آب در "آب سرد کن” و ما تشنه لبان می گردیم!
آب که سر بالا میره، قورباغه "هوی متال” میخونه!!!
پرادو سواری دولا دولا نمیشه!
نابرده رنج گنج میسر نمی شود — مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد
اسکانیا(scania) بیار باقالی بار کن!
گر صبر کنی ز قوره، لوپ لوپ سازی!
پاتو از پارکتت درازتر نکن!
هری پاتر آخرش خوشه!
قربون بند کیفتم، تا کارت سوخت داری رفیقتم!
گیرم پاپی تو بود فاضل — از فضل پاپی تو را چه حاصل
ندیدیم اورانیم ولی دیدیم دست مردم!
ادکلن آن است که خود ببوید — نه آنکه فروشنده بگوید
ماکرو ویو به ماکرو ویو می گه روت سیاه!
بزک نمیر بهار میاد آناناس با خیار درختی میاد!
یا منچستریه منچستری یا رُمیه رُمی(AS Rom)
سرش بوی پیتزا ی سبزیجات میده!!!
آنتی بیوتیک بعد از مرگ سهراب!
 
 
جملات قصار از ذهنهای خلاق ایرانی
یه پشه اومده پیشم نمیدونم از پشه های پیشکسوتِ تابستونه بهش احترام بزارم
یا از این تازه به دوران رسیده های بهاره بزنم بکشمش !
.
.
.
آخه رو چه اصولی بعضیا میخندن رو لپاشون ? تا حفره ایجاد میشه ؟
چرا ما میخندیم پرانتز باز میشه؟
.
.
.
فامیل دور:راه رفتـنـی را، باید رفت!
در بستنی را، بــــاید بست!
پسر عمه زا: در بستنی رو باید لیسید…!
.
.
.
حس زنبوری رو دارم که قصدش اینه کام ملتو شیرین کنه
ولی متاسفانه یبوست داره !
.
.
.
- غمگین تر از این هم هست که کسی رو که دوست داری نبوسی ؟
+ اهوم ،کسی رو که دوست نداری ببوسی !
.
.
.
خوش به حال اونایی که چشاشون سگ داره
من که فقط اعصابم سگ داره…D:
.
.
.
خانومه اومده میگه دستگاه کارت خوان دارید ؟
-بله
+این کارتم رمزش ????
- موجودی میخواید بگیرید ؟
+نه ?? تومن پول میخوام ، نمیده مگه ؟
- نه این دستگاه ها پول نمیده برید عابر بانک
(کاملا واقعی )
.
.
.
انقدر همه چی گرون شده که از خونه قهر کردن هم دیگه نمیصرفه!
.
.
.
سکوتِ اختیاری یک زن رو حتمن بشکنید
سکوتِ اختیاری یک مرد رو هرگز نشکنید
به پدر و مادرتون هم که نیکی کنین ! همین
.
.
.
“اسمم”را سنگی نگه میدارد” خودم” راگوری و” یادم” را … نمیدانم!
.
.
.
?? جان ! خواهشن سال خوبی باش !
نذار چهار روز دیگه رومون تو روی هم واشه
.
.
.
بهم گیرمیده که چرا ظرف ماستو می لیسی
والا ماست چارتومنی رو من کارگرای کارخونه‌شم ببینم می لیسم !
.
.
.
من تا قبل از بفرمایید شام فک میکردم ایرانیای خارج کشور
همه شون تو ناسا دکتر مهندسن
.
.
.
داشتم ماهی میخوردم که یهو استخون ماهی گیر کرد توی گلوم
هر کاری کردم در نیومد ،مجبور شدم زنگ بزنم به خدمات شرکت glx.
.
.
.
دلیل اینکه تــُــــپــــــُـــلــَــم اینه که این همه
شعور و شخصیت در یک بدن لاغر جا نمیشه !
.
.
.
توی مطب آرامش خودتونو حفظ کنید وگرنه
مثل من از این سوتی های ناب میدین
خب هول شدم … گفتم :
آقای دکتر اسهال به روتون گلاب دارم !
.
.
.
دروغ رو هــمــه مــیــگـــن
امــا اونــجــاش بــه آدم فــشــار مـــیــاد
کــه هــمــراه بــا شــنــیـــدنِ دروغ
خــر هـــم فـــرض بــشـــی
.
.
.
یکی میگفت : باید از کنار مشکلات زندگی
با سرعت عبور کنی و بگی مییییگ میییییگ !!!
اما انگار نمیدونست مشکلات نشستن رومون و میگن:
انگوررررررری ، انگوررررررری !
.
.
.
یه مغازه هست رو شیشه‌ش نوشته ” اسنک اسنک کتلت”
کاش پول داشتم مغازه بغلیش رو می خریدم روش مینوشتم “کتلت به گوشم” )
.
.
.
بحث سر خریدن گوشی بود
یکی از دوستان گفت: اگه میخوای گوشی لمسی بخری ،تاچ بخر!!!
.
.
.
اوناییکه موقع خوشیاشون اینقد باهم خوبن که بقیه حسادت میکنن
موقع اختلافشون جوری میشن که بقیه خداشونو شکر میکنن
.
.
.
خیلی بدهکاریم به همه‌ی کسایی که همیشه بهشون گفتیم
درست میشه و نشد…
.
.
.
یه دسته از آدمای بی جنبه فکر میکنند از دماغ فیل افتادن
ولی در حقیقت “پاپ کورنی ” بیش نیستن …
.
.
.
یکی از فانتزیام اینه که وقتی بهم خوراکی تعارف کردن بگم:
«مرسی … الان میل ندارم»
لامصب این جمله خیلی با کلاسه ولی نمی دونم
چه حکمتیه که من همیشه و همه جا میل دارم!
.
.
.
هی بگین انگلیسی آسونه…!
سه جادوگر به سه ساعت سواچ نگاه میکنند؛
کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند
حالا به انگلیسی ترجمه کن!!!!!
Three witches watch three Swatch watches
Which witch watch which Swatch watch
روایت داریم ?نفر بعد از خوندن این دیوونه شدن
.
.
.
روزگار عزیز
سازهایت دیگر گوش خراش شده اند
لطفا کمی کوکشان کن !
.
.
.
رفتم انتشارات دانشگاه.
کمی عجله داشتم، فقط چند برگ کاغذ آچار لازم داشتم.
گفتم: دوست من چندتا آچار لطف میکنید؟
راد اس ام اس
گفت: کاغد آچار باید بری از بیرون دانشگاه بخری.
این کاغذا یارانه دانشگاست. واسه همینه هر برگ کپی ?? تومن میشه.
گفتم: خوب منم پولشو میدم که…
گفت: نه، بحث پولش نیست. اینجا فقط کپی میگیریم. کاغذ نمیفروشیم.
فکر کرده بود به همین راحتی کوتاه میام منم کم نیاوردم
توی کیفمو گشتم یه برگ آچار سفید پیدا کردم دادم بش گفتم:
بی زحمت بیست برگ از رو این برام کپی بگیرین
یعنی طرف داغ کرده بود در حد تیم ملی
.
.
.
مثلا مخابرات یه روز صبح بت اس ام اس میداد ،
مشترک محترم و عزیز ما ، شما قبلا در طول روز فولان شماره رو دویست بار میگرفتی
اس ام اس که حرف ش رو نزن ، اینقدر زیاد بود که ما حساب کتابش از دستمون در میرفت
حتی بعضی اوقات اس ام اس هاتون اینقدر خوشگل بود که برا خودمون سیوش میکردیم
حتی یه شب ، ( زمستون بود فکر کنم ) ، اینقدر حرفای خشگل خشگل میزدین
و ما هم هی گوش میدادیم که پای تلیفون خابمون برد ،
یادمون رفت بقیه پول تلفن شما رو حساب کتاب کنیم
حالا مشترک محترم و عزیز ، چی شده که این همه سال خبری ازت نیست ؟
چیزی شده ؟ چرا اون شمارهه رو دیگه نمیگیری ؟ یه اس ام اس خالی هم حتی نمیدی !
توروقرعان بهمون بگو ، منِ مخابرات اون دوره رو باهاتون زندگی کردم ، حقمه که بدونم
منم اس ام اس بدم بگم : بیخیال رفیق ، این نیز بگذرد …
.
.
.
آقای مجری:
در خواست مون رو می تونیم با یه کلمه قشنگ بگیم.
مثلا یه لیوان آب بخوایم چی می گیم؟
پسر خاله: خودمون می ریم آب می خوریم، برای بقیه هم میاریم.
- نه، مثلا بخوایم بگیم این شیرینی رو به من بده …
- خودمون بلند می شیم بر می داریم، به بقیه هم تعارف می کنیم.
- نه، یه کلمه ای بگو که محبت شما رو به من نشون بده.
- می خوای برم نون بگیرم؟ می خوای برم نفت بگیرم؟ آب بیارم؟
- نه نه … قبل از اینکه بگیم این شیرینی رو به من بده
می تونیم یه کلمه قبلش بذاریم.
بگیم:” عزیزم، ممکنه شیرینی رو به من بدی؟”
-بله بفرما. بفرما. من خودم باید زودتر می فهمیدم
شیرینی می خوای، بهت می گفتم. بفرمایین. بفرمایین

 
 
شعر خنده دار رستم و سهراب
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
شعر خنده دار رستم و سهراب

چنین گفت رســتم به سهـــراب یل
که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل
مکن تیز و نازک ، دو ابـروی خود
دگر سیخ سیـخی مکن؛ مـوی خود


شدی در شب امتــــــحان گرمِ چت
بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت
اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود
که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود
رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب
که مامش ترا می نمــــاید کبــــــاب
اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم
دریغـــا پسر، دستِ دشــمن دهیـــم
چوشوهر دراین مملکت کیمــیاست
زتورانیان زن گرفتـــــن خطـــاست
خودت را مکن ضــــایع از بهــراو
به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو
دراین هشت ترم،ای یلِ با کـلاس
فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس
توکزدرس ودانش، گریزان بـُدی
چرا رشــته ات را پزشـکی زدی
من ازگـــــــــور بابام، پول آورم
که هــرترم، شهـریه ات را دهـم
من از پهلــــــوانانِ پیــشم پـــسر
ندارم بجــز گرز و تیـــغ و ســپر
چو امروزیان،وضع من توپ نیست
بُوُد دخل من هفـده و خرج بیست
به قبـض موبایلت نگـه کرده ای
پــدر جــــد من را در آورده ای
مسافر برم،بنـده با رخش خویش
تو پول مرا می دهی پای دیـــش
مقصّر در این راه ، تهیمیــنه بود
که دور از من اینگونه لوست نمود
چنیـن گفت سهـراب، ایـــول پـدر
بُوَد گفـــته هایت چو شهـد وشکر
ولـی درس و مشق مرا بی خیـال
مزن بر دل و جان من ضــد حال
اگرگرمِ چت یا اس ام اس شویــم
ازآن به که یک وقت دپرس شــویم

 
 
خوبی ها باید روی سنگ حک شوند (داستان کوتاه)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
خوبی ها باید روی سنگ حک شوند (داستان کوتاه)
دو دوست برای تفریح به ییلاق های خارج از شهر رفتند. در بین راه بر سر زمان استراحت اختلاف نظر پیدا کردند و یکی از آن ها در اثر عصبانیت بر روی دیگری سیلی محکمی زد.
آن یکی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد، اما بدون آن که چیزی بگوید روی شن های کنار رودخانه نوشت: «امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.»
سپس راه خود را ادامه دادند و به قسمت عمیق رودخانه رسیدند. آن دوستی که سیلی خورده بود پایش لغزید و نزدیک بود با جریان آب به سمت پرتگاهی خطرناک برود 
که دوستش او را نجات داد.وقتی نفسش بالا آمد سنگ تیزی برداشت و به زحمت روی صخره ای نوشت: «امروز بهترین دوستم،جانم را نجات داد.»
دوستش با تعجب پرسید: «چرا آن دفعه روی شن ها نوشتی و این بار روی صخره؟» دیگری لبخند زد و گفت: «وقتی بدی می بینیم باید روی شن ها بنویسیم
 تا به راحتی با جریان آب شسته شود و وقتی محبتی در حق ما می شود باید روی سنگ سختی حک کنیم تا برای همیشه بماند.

 
 
داستان خواندنی زن بی وفا
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان خواندنی زن بی وفا
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و 
مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود 
مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و
 از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود !

 
 
داستان دوست داشتن واقعی!
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان دوست داشتن واقعی!
داستان کوتاه:
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.
 اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی،
 محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند،
 بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. 
از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید
 او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .
زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! 
مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. 
نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید
 و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!
و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟
بله پسرم ، همیشه .
با این حال تو مرا دوست داری ؟
بله پسرم، دوستت دارم !
چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟
چون مال من هستی!!!
….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌رسم آیا دوستم داری ؟
 و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟
او می‌گوید : چون مال من هستی.

 
 
داستان زیبای عشق واقعی
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان زیبای عشق واقعی
داستان عشق حقیقی، داستان انسان‌هایی است که چیزهایی رو که می‌بینن باور میکنن. در صورتی که گاهی فقط باید احساس کرد و با تمام وجود عشق رو لمس کرد…
داستان عشق حقیقی، داستان انسان‌هایی است که چیزهایی رو که می‌بینن باور میکنن. در صورتی که گاهی فقط باید احساس کرد و با تمام وجود عشق رو لمس کرد.
هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد. یه زندگی پر از مهر و محبت.
تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن. سلیقه های مشترکی داشتن. هر دو زیبا، باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و 
خیلی زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا آخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون آغاز کردن.
همه چیشون رویایی بود و با هم قرار گذاشته بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و 
با یاد اوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از یاد نبرن.
واسه همین قبل از خواب همه چی رو توش مینوشتن. با اینکه ۵ سال از زندگیشون میگذشت هنوزم واسه دیدار هم بی تابی میکردند.
 وقتی همدیگه رو تو آغوش میگرفتند دلاشون تند تند میزد و صورتشون قرمز قرمز میشد و تمام تنشون رو یه گرمای وصف نشودنی آسمونی فرا میگرفت.
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سام اونروز دیر تر به خونه اومد. گرفته بود، دل و دماغی نداشت. مولی اینو به حساب گرفتاری کارش گذاشت.
 اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد. وقتایی که دیر میکرد مولی دهها بار تلفن میزد اما سام در دسترس نبود و وقتی به خونه برمیگشت 
جوابی برای سوالات مولی که کجا بود و چرا دیر کرده نداشت.
برای مولی عجیب بود. باورش نمیشد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشه. بدتر از همه اینکه از دفترچه خاطراتشون هم دیگه خبری نبود. 
تا اینکه تصمیم گرفت سام رو تحت نظر بگیره. اولین جرقه های ظنش با پیدا شدن چند موی بلوند رو کت سام شکل گرفت.
 بعد هم که لباسهاشو بیشتر کنترل کرد بوی غریبه عطر زنانه شک اونو بیشتر کرد.
نه نه این غیر ممکن بود. اما با دیدن چندین پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چی مشخص شد.
 سام عزیزش به اون و عشقشون خیانت کرده بود. حالا علت تمام سردیها، بی اعتنایی ها و دوری های سام رو فهمیده بود.
‌دنیا رو سرش خراب شد. توی یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای اونو کینه نفرت پر کرد. مرد آرزوهاش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.
اون شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد. کار از کار گذشته بود.
صبح مولی چمدونش رو بست و با دلی مملو از نفرت سام رو ترک کرد و با اولین پرواز به شهر خودش برگشت…
روزهای اول منتظر یک معجزه بود. شاید اینا همش خواب بود. اما نبود. همه چی تموم شده بود. اونوقت با خودش کنار اومد و سعی کرد سام رو با تمام خاطراتش فراموش کنه.
 هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن رو از خدا آرزو میکرد. ولی خیلی زود به زندگی عادیش برگشت.
۳ سال گذشت و یه روز بطور اتفاقی تو فرودگاه یکی از هم دانشگاهیاش رو دید. خواست از کنارش بی اعتنا بگذره اما نشد. دوستش خیلی این پا اون پا کرد
 انگار میخواست مطلب مهمی رو بگه ولی نمیتونست. بلاخره گفت: سام درست ۶ ماه بعد از اینکه از هم جدا شدید مرد.
باورش نشد. مونده بود چه عکس العملی از خودش نشون بده. تمام خاطرات خوشش یه لحظه جلوی چشش اومد.
 اما سریع خودش رو جمع جور کرد و زیر لب گفت: عاقبت خائن همینه.
و از دوستش که اونو با تعجب نگاه میکرد با سرعت جدا شد. اون شب کلی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت تا تونست خودش رو قانع کنه برگشتن به اونجا فقط به این خاطره 
که لوازم شخصیش رو پس بگیره و قصدش دیدن رقیب عشقیش و کسی که سام رو از اون جدا کرده بود نیست.
سئوالی که توی این ۳ سال همیشه آزارش داده بود. آخر شب به خونه قدیمیشون رسید. باغچه قشنگشون خالی از هر گل و گیاهی بود. چراغها بجز چراغ در ورودی خاموش بودند. 
در زد هزار بار این صحنه رو تمرین کرده بود و خودش رو آماده کرده بود تا با اون رقیب چطوری برخورد بکنه. قلبش تند تند میزد.
دنیایی ازخاطرات بهش هجوم آوردن. کاشکی نیومده بود. ولی به خودش جراتی داد. بازم زنگ زد. اما کسی در رو باز نکرد. پسر کوچولویی از اون ور خیابون داد زد :
هی خانوم اونجا دیگه کسی زندگی نمیکه. نفس عمیقی کشید. فکر خنده داری به نظرش رسید.
کلیدش همراش بود. کلیداش رو درآورد و تو جا کلیدی چرخوند. در کمال ناباوری در باز شد. همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خونه رو روشن کرده بود. دلشوره داشت.
 نمی دونست چی رو اونجا خواهد دید. کلید برق رو زد. باورش نمیشد. همه چی دست نخورده سر جاش بود. عکس های ازدواجشون، مسافرت ماه عسلشون،
خلاصه همه عکسا به دیوارها بودند. و خونه تمیز بود.
با سرعت بطرف اتاق خوابشون رفت تا ببینه وسایلش هنوز هست یا نه. دلش میخواست سریع اونجا رو ترک کنه. چشمش به اتاق خوابش که افتاد دیگه داشت دیوانه میشد. 
درست مثل روز اول. کمد لباسهاش رو باز کرد. تمام لباسهاش و وسایل شخصیش مرتب سر جاشون بود. ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام.
کشو رو کشید و شروع کرد به نگاه کردن از هر کدوم از اونا خاطره ای داشت. حالش خوب نبود یه احساسی داشت خفش میکرد 
ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که ته کشو قایمش کرده بودند افتاد. با تعجب برداشتش کمد رو بهم ریخت نمیدونست دنبال چی باید بگرده فقط شروع کرد به گشتن.
 چند عطر زنانه و یک گوشی موبایل ناشناس. روشنش کرد. شماره اش رو خوب میشناخت شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانه می فرستاد. گیج شده بود.
 رشته های موی بلوند رود لباس سام، بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام میرسید، و پیامهای ارسال شده همه اونجا بودند.
نمی فهمید این چه بازی بود. خدایا کمکم کن. بلاخره پیداش کرد، دفترچه خاطراتشون. برش داشت بازش کرد. خط سام رو خوب میشناخت.
 با اون خط قشنگش نوشته بود: از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت. تنهای تنها. بلاخره جواب آزمایشاتم اومد 
و دکتر گفت داروها جواب ندادن. بیماریت خیلی پیشرفت کرده سام، متاسفم.
آه خدایا واسه خودم غمی ندارم اما مولی نازنینم. چه طوری آمادش کنم، چطوری. اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری و مرگم سختره.
 مولی بقیه خطها رو نمیدید خدایا بازم یه کابوس دیگه. آخرین صفحه رو باز کرد. اوه خدایای من این صفحه رو برای من نوشته:
 مولی مهربانم سلام. امیدوارم هیچوقت این دفتر رو پیدا نکرده باشی و اونو نخونده باشی. اما اگر الان داری اونو میخونی یعنی دست من رو شده. منو ببخش.
 میدونستم قلب مهربونت تحمل مرگ منو نخواهد داشت. پس کاری کردم تا خودت با تنفر منو ترک کنی. این طوری بهتر بود 
چون اگر خبر مرگم رو میشنیدی زیاد غصه نمیخوردی. اینو بدون تو تنها عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود.
سعی کن خوب زندگی کنی غصه منو هم نخور اینجا منتظرت خواهم موند.
‌عاشقانه و قول میدم هیچوقت دیگه ترکت نکنم. بخاطر حقه ای که بهت زدم هم منو ببخش. اونی که عاشقانه دوستت داره سام.
 راستی به یکی از دوستام سپردم مواظب باشه چراغ ورودی در خونمون همیشه روشن بمونه که اگه یه روزی برگشتی همه جا تاریک نباشه. سام تو.
مولی برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد. سام منو ببخش. بخاطر اینکه توی سختترین لحظات تنها گذاشتمت منو ببخش.
چشمای سام هنوز توی عکس میدرخشید و به اون میخندید.

 
 
داستان کوتاه ناخدا یا مهندس
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان کوتاه ناخدا یا مهندس
یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن در این باره بحث می کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام یک نقش مهم تری دارند.بحث به شدت بالا گرفت
 و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به دست بگیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود.
هنوز چند ساعتی از جابه جایی نگذشته بود که ناخدا عرق ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. 
هرقدر تلاش می کنم، کشتی حرکت نمی کند.»سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی کند، کشتی به گل نشسته است.»
 

 
 
داستان کوتاه و جالب باورها
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 
داستان کوتاه و جالب باورها
 
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:
« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر 
دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:...
« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و
 درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد 
میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.
بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید
 و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود.
اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و
 زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. 
شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت:
 بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، 
مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ...
 و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟
 آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه 
می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬
اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
 

 
 
ایران (بایگانی)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

                                                

 

زندگی نامه کوروش کبیر - وصیت نامه کوروش هخامنشی - سخنان کوروش کبیر - درباره کوروش کبیر

زندگی نامه داریوش شاه بزرگ -وصیت نامه داریوش شاه -کتیبه پنجم داریوش شاه در شوش

حکومت هخامنشی

فروهر

ایران من سرزمین من

سورنا سردار غیور ایران

آیین زناشویی در ایران باستان

حکمت و فلسفه در ایران باستان

زرتشت ییامبر ایرانی

سهم فرهنگ ایران در اسلام

تاریخ ایران زمین از دورترین دوران تا سال ۶۲۸ میلادی

از خلیج فارس چه خبر؟

بیوگرافی و زندگینامه خشایارشا اول

انیشتین سر سفره هفت سین دکتر حسابی

معروف ترین شاهزاده خانم های ایرانی!

سیر تاریخی پرچم ایران 

 سخنان کوروش کبیر در قالب اس ام اس های بسیار زیبا و خواندنی

 سخنان زرتشت

 فلسفه تخته نرد

 آریوبرزن

اگر افرادم ایرانی بودند ...

 

 

 

برای دیدن مطالب این بخش به ادامه ی مطلب (پایین همین قسمت)بروید .

نظر یادتون نرود و ممنون از حضور گرمتون . به امید دیدار دوباره لبخند


 
 
شهربابک (بایگانی)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

شهربابک

شهربابک یکی از شهرستانهای جنوب شرقی ایران است . که مردمی سخت کوش و باهوش دارد .

شهربابک در ایران مانند ایران در میان جهان است .(حق خیلی بیشتر از اینها را دارد ولی به دلیل بعضی چیزها جایگاه اصلی خود را از دست داده است

و به امید خدا به زودی جایگاه خود را پیدا میکند.)

 

شهربابک در یک نگاه

داستان بابک و ساسان از زبان فردوسی

حکومت بابک بر شهربابک

شهربابک به روایت تاریخ

 تاریخ شهربابک

معرفی بازیهای محلی شهرستان شهربابک

موقعیت جغرافیایی شهرستان شهربابک

شهربابک از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 خودمونی

 

 

 

برای دیدن مطالب این بخش به ادامه ی مطلب (پایین همین قسمت)بروید .

نظر یادتون نرود و ممنون از حضور گرمتون . به امید دیدار دوباره لبخند


 
 
حکایت جالب و نکات پند آموز (بایگانی)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

..::حکایت جالب ::.

روزمره = کوتاه اما جالب ، اسرار آمیز ، زمان صحیح آب خوردن

عاشقانه = قهوه نمکی ، آزمون عشق ، عشق کور است...یا خوب نمی بیند؟ ، داستان عشق و دیوانگی ، زشت‌ترین دختر کلاس عاشقم کرد ، داستان جالب زناشویی ،داستان خواندنی زن بی وفا 

جالب =  داستان درست کردن تخم مرغ ، وصیت مرد خسیس ، آنچه که یک زن می خواهد ، دخترک زیبای فداکار ،پاسخ جالب آلبرت انیشتین به خواستگارش ، داستانک جدید کلاغ و روباه مکار(ورژن جدید) ، از فرصت ها استفاده کنید! ، پیرمرد و دختر ، داستان راز جعبه کفش ، داستان موش و تله موش ، راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج ، زخم های تمساح و خراشهای مادر ! ، در برخورد با مشکلات می توانید یک جور دیگر فکر کنید ، خانم زیبا و فرشته ، چشم به راه - گوسفند در لباس گرگ ، دو راهب و یک دختر زیبا ، تلخ در قصابی ، داستان سه عارف چینی ، خرید بهشت ، بیمارستان و عشق ، درسی از ادیسون ، داستان دختر با تکلیف زشت ، قدر خانواده ات را بدان... ، 7 داستان کوتاه و خواندنی و کوتاه

فلسفی = حکایتی پندآموز ، چادر ، داستان پند آموزی در مورد فاصلعه ی کوتاه نیکی و بدی ، داستان آموزنده دم گاو ، دو روز مانده به پایان جهان... ، فاصله ، کلاس فلسفه ، ظرفیت انسان ها ، داستان مداد ، رنجش ، ضرر بازرگان ، تاجر میمون و مردم طماع ، تکرار زمانه ، طبیعت ، شیخ بهایی ، عروسک چهارم و شاهزاده ، پیله ابریشم ، تذکر ، چشم درد و راهب ، فراموش نکنید ، پیرمرد و صندوق صدقات ، دزد و عارف ، داستان کوتاه و بسیار زیبای فروش سیب ، کتاب مفید ، غروری بزرگ در جسمی کوچک ، مرگ یک مرد ، داستان آموزنده چرا برای من ؟ ، تفاوت انسانهای بزرگ ، متوسط و کوچک ، داستان دو کوزه ، ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ ، مرغابی یا عقاب ؟

مذهبی : بهشت و جهنم ، کشاورز و الاغ پیر ، حکایت بهلول و آب انگور ، مصلحت خدا ، روزه ، جسد فرعون باعث شد پروفسور بوکای به قرآن ایمان آورد ، کریم ، نان ، خدایا با من حرف بزن ،‌ ملاقات با خدا

نکات پند آموز

 

 

 

برای دیدن مطالب این بخش به ادامه ی مطلب (پایین همین قسمت)بروید .

نظر یادتون نرود و ممنون از حضور گرمتون . به امید دیدار دوباره لبخند


 
 
مطالب طنز و سوژه ها (بایگانی)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

 
 
لطیفه ، پیامک (بایگانی)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

پیامک،sms

عاشقانه - فلسفی -سرکاری - ایام - عکسی

--------------------------------------------------------------------------------------------------

جوک - لطیفه

 

١

 

 

 

برای دیدن مطالب این بخش به ادامه ی مطلب (پایین همین قسمت)بروید .

نظر یادتون نرود و ممنون از حضور گرمتون . به امید دیدار دوباره لبخند


 
 
اینترنت (وبلاگ ، ایمیل) (بایگانی)
نویسنده : مسعود کربلایی - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

راهنمای ساخت وبلاگ

مراحل ساخت ایمیل در سایت یاهو

آموزش چت کردن یاهو مسنجر

 کلمات و اصطلاحات مورد کاربرد در اینترنت

ارسال اس ام اس از طریق اینترنت و رایگان

 

ترفند ها

 

 

 

برای دیدن مطالب این بخش به ادامه ی مطلب (پایین همین قسمت)بروید .

نظر یادتون نرود و ممنون از حضور گرمتون . به امید دیدار دوباره لبخند


 
 
← صفحه بعد